تبليغاتX
نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه یک ایرانی از اروپا به کشور خود


علوم انسانی دانشگاه ها این روزها بار دیگر موضوع انتقاد بسیاری از مسئولین سیاسی و دست اندرکاران دولتی است. منتقدین برآنند که علوم انسانی در دانشگاه های ایران از منابع، مفاهیم، نظریه ها و روش شناسی غربی تغذیه میشود. حسن رحیم‌پور ازغدی که مدافع اسلامی و "بومی"  شدن علوم انسانی است  ضمن اشاره به آنچه که "عصر ترجمه و تقلید" مینامد خرده میگیرد که "تألیفات‌ جامعه‌شناسان، متألهان، متكلمان‌ و حقوقدانان‌ و فیلسوفان‌ سیاسی‌ غرب، در این‌جا بدل‌ به‌ متون‌ مقدس‌ شده‌اند. بسیاری‌ از رجال‌ ما و محافل‌ آكادمیك‌ شرق، فكركردن‌ را كنار گذارده‌اند" (سایت فردا، 29 مهر ماه 1388). همزمان رشته های علوم انسانی به خاطر عدم رجوع به منابع "اسلامی" مورد انتقاد قرار میگیرند. آیت الله خامنه ای که در سه ماه اخیر چند بار با نگاهی منفی به علوم انسانی در دانشگاه ها پرداخته هر دو جنبه مورد نظر را یکجا طرح میکند: "علوم انسانى را ما به صورت ترجمه‌اى، بدون اينكه هيچگونه فكر تحقيقىِ اسلامى را اجازه بدهيم درآن راه پيدا كند، مياوريم تو دانشگاه‌هاى خودمان و در بخشهاى مختلف اينها را تعليم ميدهيم؛ در حالى كه ريشه و پايه و اساس علوم انسانى را در قرآن بايد پيدا كرد. يكى از بخشهاى مهم پژوهش قرآنى اين است. بايد در زمينه‌هاى گوناگون به نكات و دقائق قرآن توجه كرد و مبانى علوم انسانى را در قرآن كريم جستجو كرد" (دیدار با بانوان قرآن پژوه، سایت الف، 28 مهر ماه 1388).

 انتقاد از علوم انسانی البته موضوع تازه ای نیست. سال هاست که نظریه پردازان و طیف های گوناگون وابسته به جناح موسوم به "اصول گرا" بویژه مصباح یزدی و پیروانش دانشگاه و بویژه رشته های علوم انسانی را به باد انتقاد میگیرند و آن را بخاطر "وابستگی" به غرب نکوهش میکنند. اما این بار به نظر میرسد عزم جدی تری برای برخورد با علوم انسانی وجود دارد. امام جمعه موقت تهران در نماز جمعه اول آبان 1388 سخن از "انقلاب دیگری در دانشگاه ها مانند انقلاب اول" به میان آورده چرا که از نظر وی "منابع رشته‌هايي چون حقوق، روانشناسي و جامعه‌شناسي همه از غرب به ما رسيده است/انسان همانطور كه از برخي اتفاقات و يا اشرارنگراني دارد از برخي كرسي‌ها در دانشگاه‌ها هم نگراني دارد". حملات جدید به علوم انسانی از زمان بالا گرفتن بحران سیاسی در پی انتخابات خرداد و نیز برخی "اعترافات" که نوک تیز حمله خود را متوجه "علوم انسانی غربی" کردند دامنه وسیعی یافته است و اینگونه میتوان برداشت کرد که گویا انچه که در جامعه ایران امروز میگذرد از جمله نتیجه طرح نظریه های غربی در دانشگاه ها و محافل روشنفکری است.

قریب 30 سال پیش دانشگاه های ایران به جرم همین "وابستگی به غرب" با سر و صدای فراوان تعطیل شدند، بیش از 6 هزار استاد که 40 درصد کادر آموزشی دانشگاه آن زمان را تشکیل میدادند به همراه حدود 30 هزار دانشجو از دانشگاه رفتند و یا کنار گذاشته شدند. در رشته های مانند جامعه شناسی، حقوق، علوم سیاسی بخش مهمی از استادان با سابقه و پژوهشگران صاحب نام یا کار خود را از دست دادند و یا بار سفر به دانشگاه های خارجی را بستند. ستاد انقلاب فرهنگی آن زمان هم گروه های کاری گوناگونی را برای آنچه که خود "اسلامی" کردن علوم انسانی مینامید تشکیل داد و دو سالی طول کشید تا رشته های علوم انسانی "اسلامی شده" بتدریج باز گشایی شود. حال تکرار همین حرف ها 30 سال بعد چه معنایی دارد؟ چگونه است که دانشگاه یکبار اسلامی شده باز هم بخاطر غربی بودن بر صندلی اتهام نشانده میشود؟  آیا آقایان در "اسلامی" کردن دانشگاه ناموفق بوده اند که دوباره قصد انقلاب دیگری دارند؟ آیا 30 سال تجربه برای نظام آموزشی ایران و دانشگاه ها زمان کوتاهی بوده است؟ آیا عوامل دیگر فکری، نظری، روش شناسانه، عملی سبب شکست برنامه های اسلامی کردن دانشگاه ها و علوم انسانی شده اند؟

بازخوانی مجموعه برخوردهای اخیر با علوم انسانی دانشگاهی نشان میدهد که انتقادات طرح شده بیشتر ناشی از دو درک نادرست و یک توهم تاریخی است.

درک نادرست نخست به چند و چونی گسترش علوم انسانی در غرب و شرایط تاریخی دانشگاه های غربی باز میگردد. دانشگاه مدرن بر پایه تلفیق پژوهش و آموزش، آزادی کامل آکادمیک و نیز اصل عدم کمال و کمال ناپذیر بودن علوم شکل گرفت. دانشگاه مدرن نوعی گسست قطعی با دانشگاهی به شمار میرفت که سراسر قرون وسطی بر محور "حقیقت مطلق و یگانه" فعالیت کرده بود. این دانشگاه که درشروع قرن نوزدهم ابتدا در آلمان بر تکیه بر پروژه ایده آلیسم فلسفی این کشور پی ریخته شد به سرعت به الگوی اصلی آموزش عالی در سایر نقاط جهان تبدیل گردید، دانشگاهی کثرت گرا و باز بروی دنیا بود. علوم انسانی در چنین دانشگاهی که در آن هیچ تابو، مرز و خطوط قرمزی برای پژوهش وجود نداشت و نقد و توسعه مرزهای دانش مهم ترین هدف آن به شمار میرفت به جایگاه امروزی اش رسید. مشروعیت این علوم همزمان به مشارکت آن در متحول کردن جامعه انسانی مربوط میشود. در ایران ما هیچگاه دانشگاه به معنای مدرن آنرا در حوزه علوم انسانی را تجربه نکرده ایم. آنچه که داشتیم و داریم شبه دانشگاه مدرن بوده است. شرط وجود دانشگاه کامل وجود آزادی های آکادمیک برای استادان و دانشجویان برای نقد، نوشتن، گفتن، پژوهیدن و اندیشدن است. جوهر دانشگاه مدرن اندیشیدن، نقد و برخورد نظری بدون هراس از دخالت مراکز و نهادهای قدرت است. علوم انسانی در چنین دانشگاهی میتواند رشد کند و درباره جامعه و انسان بیاندیشد و آنها را نقد کند. هیچ اندیشمند، تئوری و متنی در علوم انسانی "مقدس" و مصون از نقد نیست. استاد که جای خود دارد حتی یک دانشجوی مبتدی هم حق دارد متون کلاسیک و نظریه های "جا افتاده" را آزادانه به نقد کشد.

 علوم انسانی بدون آزادی اندیشه و نقد علومی سترون، تقلیدی و تهیدست خواهد بود. اگر در ایران کسی دنبال دلایل عقب ماندگی علوم انسانی است باید به این واقعیت مهم تاریحی بر بستر جامعه ایران و شرایط آن توجه کند. زوال مدارس قدیمی ایران در دوران پس از اسلام از زمانی شکل گرفت که آزادی های اولیه از آن رخت بر بست و متون درسی اجباری به همگان تحمیل شد. تعطیلی اندیشه و اندیشیدن در کشور ما متاسفانه تاریخی بسیار طولانی تر از عمر دانشگاه دارد. کسانی که از تقلیدی بودن علوم انسانی در ایران حرف میزنند آیا تحمل چنین علوم انسانی آزاد و رها از فضای امنیتی و خطوط قرمز ایدئولوژیک و دینی و سیاسی را دارند؟ تا کنون چند اندیشمند دینی با چماق تکفیر از دانشگاه رانده شده اند و حتی جان آنها مورد تهدید قرار گرفته است؟ آیا گاه برای بسیاری از پژوهشگران راهی هم جز ترجمه باقی میماند؟ چرا هر سال دهها پژوهشگر علوم انسانی بار سفر میبندد و راهی دانشگاه های غربی میشوند تا بتوانند کار علمی خود را فارغ از فشارهای سیاسی و ایدئولوژیک دنبال کنند؟ چرا اندیشمدانی مانند سروش، مجتهد شبستری، کدیور که دست بر قضا پلی میان علوم دینی و علوم انسانی جدید هستند از دانشگاه های ایران رانده شده اند؟

 برای درک عقب ماندگی علوم انسانی در ایران پیش از هر چیز باید به سراغ شرایط تاریخی و شرایط زیستی آن رفت. علوم انسانی در دانشگاه ها را فقط نمیتوان به حد تقلید از منابع غربی تقلیل داد. در بسیاری از حوزه ها پژوهشگران ما دارای دستاوردهای ارزنده ای هستند و حرف های زیادی برای زدن در ایران و در جهان دارند. اما همزمان وجود فرهنگ ترجمه و "وابستگی" به تئوری های غربی و عادت به تکیه دایمی به متون دیگران برای اعتبار بخشیدن به گفتمان خویش واقعیت دارد و بخشی از ضعف تاریخی جامعه ما در زمینه اندیشه، علم و نقد است. به دلایل فرهنگی جامعه ما نیز گاه اندیشه غربی را مانند کالای غربی بیشتر میپسندد و به آن اعتماد میکند. طنز تلخ اما در این آشفته بازار این است که کسانی که امروز با چوب این انتقاد بر سر علوم انسانی میکوبند در سی سال گذشته در جهت تشدید این عقب ماندگی گام برداشته اند و راه حلی که پیشنهاد میکنند هم چیز نیست جز گذار به نوعی دیگر تقلید از نوع سنتی و بومی. علوم انسانی پویا، خلاق و نوآور در دانشگاه فارغ از قید و بندهای ایدئولوژیک، سیاسی و خطوط قرمز بوجود میاید.

درک نادرست دیگر به شناخت دقیق از علوم انسانی مربوط است. از مجموعه انتقادات میتوان برداشت کرد که شاکیان از علوم انسانی شاید خبر از حوزهای بسیار گسترده آن ندارند و بیشتر نگاهشان معطوف به چند زمینه سنتی و محدود مانند فلسفه، علوم سیاسی و یا جامعه شناسی نظری و انهم در برخی موضوعات "حساس" است. شاخه های بسیار وسیع علوم انسانی در دانشگاه ها پنج قاره از مجموعه دانشی تغذیه میکند که از کار فکری و میدانی صدها هزار پژوهش گر و اندیشمند سراسر جهان بوجود آمده است. همین عدم شناخت کافی شاید درباره معرفت شناسی، نظریه ها، مفاهیم و روش شناسی علوم انسانی هم وجود داشته باشد. کوله بار معرفتی علوم انسانی که نتیجه میلیونها کار پژوهشی از آکادمی آتن در زمان افلاطون تا دانشگاه های امروزی است، میراث مشترک فرهنگی و علمی همه جامعه انسانی را تشکیل میدهد. علوم انسانی در شاخه های مختلف خود گرایش های بسیار متنوع و گونه گونی را نمایندگی میکند و دانشگاه ها محل برخورد آرا و نظریات بسیار متفاوت و گاه حتی متضاد در یک موضوع واحد است. امروز حتی سخن از علوم انسانی غربی بعنوان واقعیتی یکدست و همگون بیشتر ناشی از عدم شناخت این رشته هاست.

توهم تاریخی اما بازمیگردد به جایگاه علوم دینی و متون مقدس و رابطه آن با علوم انسانی امروزی. این سخن بارها در زمان انقلاب فرهنگی اول نیز به میان آمد که گویی میتوان بجای نظریه ها و شناختی که در دانشگاه های غربی بوجود آمده از منابع و متون اسلامی بهره گرفت و نوعی علوم انسانی "بومی" بوجود آورد. 30 سال از این ادعا میگذرد، دانشگاه ها "اسلامی" شده اند، دروس "اسلامی" در برنامه های گنجانده شده اند، بسیاری معممین از حوزه به دانشگاه آمده اند و شماری از دست اندرکاران دستگاه های حکومتی هم به عنوان استاد در این دانشگاه ها به کار مشغولند. کارنامه این تجربه چیست؟ چه پژوهش هایی با چنین درکی انجام شده اند و نتایج آنها کجاست؟ اگر چنین پژوهش ها و تولیدات فکری و نظری توانسته اند جایی برای خود در دانشگاه باز کنند چرا امروز باز اینگونه زبان به انتقاد از علوم انسانی گشوده میشود و سخن از انقلاب فرهنگی دوم به میان میآید؟ آیا تا کنون ارزیابی عینی از نتایج انقلاب اول فرهنگی و یا "اسلامی" کردن نظام آموزشی صورت گرفته است؟

دانشگاه در کشور ما در حوزه علوم انسانی سابقه ای کمتر از 100 سال دارد در حالیکه مدارس عالی دینی دست کم 1200 سال است در حوزه تمدنی ایران به وجود آمده اند. دستاوردهای این مدارس سنتی در زمینه علوم انسانی کجایند؟ مگر نه اینکه بخش بزرگی از علوم انسانی در دنیا در 150 سال اخیر توسعه یافته است، چرا مدارس دینی نتوانستند نه پیش از شکل گیری دانشگاه مدرن و نه پس از آن دستاورد چندانی برای علوم انسانی جدید داشته باشند؟ چگونه میتوان حوزه های های گوناگون علوم انسانی از ده ها شاخه جدید روانشناسی تا انتروپولوژی و جامعه شناسی، علوم سیاسی، فلسفه و تاریخ و حقوق را از دل متون 13 قرن پیش در آورد. در یک صد سال گذشته بیش از آنکه مدارس دینی از نظر فکری به دانشگاه ها کمک کنند این دانشگاه ها هستند که در حال دگرگون کردن حوزه ها هستند. حتی در 30 سال گذشته تاثیر دانشگاه ها در بعد معرفتی، آموزشی و روش شناسانه بروی حوزه های علمیه بیشتر بوده است تا عکس آن. ما شاهد نفوذ افزون ترمینولوژی و روش شناسی علوم انسانی در گفتمان دینی ایران هستیم.

این سخن البته به معنای بی توجهی به امر دین در دانشگاه نیست. در بسیاری از دانشگاه های غربی بخش تئولوژی وجود دارد و شمار محدودی از دانشگاه ها هم با گرایش دینی فعالیت دارند. دانشگاه شناخت دین و دین پژوهی را به مثابه یک شاخه مستقل علوم انسانی برسمیت شناخته است و کارکرد اجتماعی و فرهنگی دین جایگاه مهمی در رشته هایی مانند جامعه شناسی و یا انسانشناسی دارد. اما اینکه متون مقدس پایه کار دانشگاهی قرار بگیرد در حقیقت نفی دانشگاه به مفهوم مدرن آن و نیز به بن بست کشاندن علوم انسانی است. حکومت دینی و نهادهای رسمی مذهبی نه در ایران و نه در سایر کشورها به علوم انسانی اجازه نخواهند داد با آزادی به سراغ متون مقدس برود، آنرا در پرتو دستاوردهای اندیشه بشری بدون مصلحت نقد کند و یا ضعف ها و تناقضات احتمالی آنرا بر ملا سازد. گرایش مسلط در نگاه حکومت دینی و یا نهاد دین، همانگونه که در تجربه ایران و سایر کشورها مشاهده شده، بازگشت به همان اصل دانشگاه قرون وسطایی متکی بر "حقیقت مطلق و یگانه" است. درست بخاطر همین دشواری و حساسیت است کار دانشگاه ها با مدارس دینی یک کاسه نمیشود، متون مقدس در همان مدارس مذهبی باقی میمانند تا جایگاه و کارکرد همیشگی خود را حفظ کنند. تحمیل متون مقدس به علوم انسانی در چهارچوب یک حکومت دینی معنایی جز تعطیل کردن همین اندازه امروزی پژوهش و اندیشه را ندارد. در چنین شرایطی استادان و دانشجویان یا باید برای ماندن با دورویی و فریبکاری راه هایی برای تنفس فکری بیابند و یا باید عطای پژوهش دانشگاهی را به لقایش ببخشند به تکرار دیگران بسنده کنند. این در حالی است که جامعه بشری و آموزش تجربه جهانی شدن و فن آوری ارتباطات را زندگی میکند و مرزهای سنتی گذشته و محدودیت ها هر روز بیش از گذشته کارایی و معنای خود را از دست میدهند.

و سخن پایانی درباره فرضیه بومی کردن علوم انسانی است. علوم انسانی با علوم دقیق و کاربردی متفاوتند اما به لحاظ موضوعی، شناخت شناسی و نیز روش شناسی دارای خصلت عام هستند. این به معنای درک و کاربرد تئوری های علوم انسانی بدون توجه به زمان و مکان نیست. علوم انسانی جدید با آنکه ابتدا بطور عمده در دانشگاه های غربی رشد کرد در چند دهه اخیر بعد جهانی بخود گرفته و کشورهای نوظهور و از جمله پژوهشگران ایرانی داخل و خارج کشور فعالانه در نقد و گسترش آن مشارکت میکنند. هیچ پژوهشگر جدی در دنیا تئوری ها علوم انسانی را بدون قرائت انتقادی و بدون در نظر گرفتن شرایط بومی به کار نمیگیرد. سازمان جامعه جدید ایران و نهادهای اصلی آن از جمله بر پایه نظریه های علوم انسانی شکل گرفته اند و کارکرد بسیاری از آنها پس از سال 1357 هم ادامه یافته است. همزمان کارنامه و سرنوشت بخش هایی مانند بانکداری و یا دستگاه قضایی که در آن علوم از 1357 به این سو "اسلامی" شده اند برای داوری در برابر چشمان همگان قرار دارد.

نشانه های بسیاری از این حکایت میکند که دست اندرکاران امور برای برون رفت از بحران اجتماعی مشروعیت بار دیگر به سراغ نظام آموزشی و دانشگاه ها آمده اند تا به خیال خود سرچشمه "انحراف" را خشک کنند. انقلاب فرهنگی جدید گویا قرار است همچون سایر جراحی ها و رویدادهای بزرگ سال های اخیر با "چراغ های خاموش" انجام شود. برای دانشگاه داستان غم انگیز دخالت های نهادهای قدرت چون گذشته ادامه دارد. باید دید اینبار چه خوابی برای آن دیده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:46  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

 

روزهای پایانی سفر 4 ماهه به ژاپن با شتاب میگذرند. یادداشت های این سفر را نتوانستم در وب لاگ بگذارم. حوادث و خبرها تا آن اندازه غمگین و نگران کننده اند که جایی برای حرف های سفر باقی نمیگذارند. راستش هر باری که در برابر کامپیوتر خواستم درباره تجربه ها، بازدیدها، معابد زیبا بنویسم نیروی بازدارنده ای جلوی نوشتنم را گرفت.

خبرها همه نگران کننده اند و ما به کشوری تعلق داریم که تاریخش به ما میاموزد  بدبین باشیم و نشانه های بد را تصادفی ندانیم. روزهایی که مسئول کمیسیون "حقوق بشر اسلامی" همان چیزهایی را میگوید و با همان لحنی حرف میزند که فرماندهان نظامی که این روزها بی مهابا در میدان سیاست تاخت و تاز میکنند. روزهایی که رئیس جمهورش بی دغدغه و عذاب وجدان ایران را "آزاد ترین کشور دنیا" نام میدهد در حالیکه حتی روزنامه های ورزشی هم از توقیف . تعرض در امان نیستند و همه چیز رنگ و بوی امنیتی به خودش گرفته است.

آغاز سال تحصیلی همزمان شده است با حمله به علوم انسانی بحث انقلاب فرهنگی جدید و برخورد با علوم انسانی البته تازه نیست و چند سالی است ایدئولوگ های معمم و مکلای این گرایش درباره ضرورت آن سخن گفته اند. اما این بار گویا بهانه سیاسی خوبی هم پیدا شده و بعد از آدم های زنده و ناراضیان جامعه رفته اند سراغ اشباح و کتاب ها و نوشته ها و تئوری های علوم انسانی.

در خبرها آمده بود که نشریات علمی بین المللی از چاپ مقالات کپی شده دو وزیر ایرانی خبر داده اند که یکی از انها وزیر علوم است. این تقلب ها شاید نماینده نوعی فرهنگ جدیدی هم باشد که در حال جا افتادن است. یعنی آنقدر زشتی دروغ و تقلب تا ان اندازه کم رنگ شده که دیگر حتی تعجبی هم بر نمی انگیزد. وزیر سابق علوم خود را نابغه ریاضی نام داده بود و از درج نام خود در کتاب های معتبر خبر داده بود که پس از سر و صدای فراوان  کاشف به عمل آمده بود که هر کسی میتواند با اندکی پول نامش را در آن کتاب کذایی درج کند. ما در ایران امروز با پدیده ای روبرو هستیم که شاید تاریخ ایران هیچگاه آنرا تجربه نکرده بود. نام این همه دروغ را چه میتوان گذاشت؟ آیا امپراطوری دروغ نام شایسته ای است یا برای نشان دادن اهمیت و دامنه این پدیده است و یا باید در پی کلمات دیگری بود.

این هم آواز قاصدک با صدای شجریان به یاد مشکاتیان

http://www.youtube.com/watch?v=rOymCpkdPv8

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:12  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

این هم آهنگ زیبای جدید شجریان با شعر فریدون مشیری

  http://soundcloud.com/milonga/-505

 تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-

تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزی ست

زبان قهر چنگیزی ست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را -برادر جان-

به زور این زبان نافهم آتشبار

نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:4  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

 بنا به قرار قبلی به دیدار همکار ایرانشناسی رفتم در دانشگاه "دوشیشا" در کیوتو. این دانشگاه خصوصی است و در دپارتمان تئولوژی بخش مطالعات ایران هم وجود دارد.  کتابخانه این بخش پر است از کتاب هایی به زبان فارسی بیشتر درباره مسائل تاریخی و مذهبی و کمی هم ادبیات. اینرا با نگاه سرسری به کتاب ها و اسناد موجود گفتم. همکار ژاپنی درست همان زمانی در تهران دانشجو بوده که من هم دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران بودم. ابتدا کمی درباره این گذشته "مشترک" صحبت کردیم و آدم هایی که میشناخت. بعد هم درباره کارهای پژوهشی درباره ایران. آنگونه که میگوید چند سالی است درباره کتاب های درسی ایران بویژه کتاب های دینی دوره نظری کار میکند و خلاصه ای را هم بصورت کتابی به زبان ژاپنی چاپ کرده است.

صحبت ما به برداشت درباره کتاب های درسی میکشد. حس میکنم حسابی شیفته کتاب های دینی است. با نگاه بسیار انتقادی من به کتاب های درسی بسیار متفاوت است. با کنجکاوی سعی میکنم بیشتر نظراتش را بفهمم. برایم میگوید که جامعه ژاپن در سال های پس از جنگ دوم جهانی بیشتر تحت تاثیر فرهنگ و سیاست امریکا بوده است و هویتش را در این رهگذر از دست داده است و سنت هایش به شدت سست شده اند. او پلی میزند میان "معنویت" موجود در کتاب های درسی ایران و تلاش های بخشی از روشنفکران ژاپنی برای بازگشت به هویت ژاپنی و نیز سد کردن نفوذ امریکایی ها.

ابتدا از حرف هایش کمی تعجب کردم. به او گفتم خاستگاه این دو گرایش ضد امریکایی بسیار متفاوت است. من تلخی لحن روشنفکر ژاپنی و دغدغه حفظ سنت ها و یا نگرانی از نفوذ فرهنگ امریکایی را میفهمم. در روایت ایرانی گفتمان ضد امریکایی کتاب های درسی بیش از انکه دغدغه معنویت به مفهوم باز کلمه داشته باشد  به ستیز تمدن ها باور دارد. ضمن این که زمانی که گفتمان معنویت "دولتی" است میباید به مصداق های عملی آنهم نگاه کرد و نیز نوع آزادی که با این معنویت دولتی وجود دارد. آیا دامن حکومت ایران با ماهیت دینی بیش از حکومت های دیگر از فساد، دروغ، تقلب و یا منافع بی واسطه مادی مبراست ؟ آیا از رتبه ایران و ژاپن در جهان در میزان فساد اقتصادی خبر دارد. آیا اصولا معنویت میتواند با قدرت سیاسی بدست آید و یا گسترش یابد. در ایران تا بخواهید شکل مناسکی معنویت همه جا به چشم میخورد آنچه نیست معنویت انسانی بر پایه انتخاب فردی است.

کمی سکوت میکند و میگوید که این ها همه مسائل پیچیده ای هستند.

روز پیش از سفر به کیوتو اخبار مربوط به تجاوزها در زندانها و ترانه موسوی بطور وسیع در رسانه های دنیا منتشر شده بود. از او پرسیدم  آیا این خبرها را میداند. پس از سکوت کوتاهی میگوید که در ژاپن اخبار کشورهایی مانند ایران بسیار کم منعکس میشود.

بحث ما به رابطه آزادی با معنویت کشیده میشود. برایم کتابی میاورد به زبان ژاپنی درباره انتقاد به نظم جهانی که در آن به نظرات آقای خمینی و دکتر شریعتی هم اشاره شده است. میگویم من در ضد امریکایی بودن نظریات رهبران ایران شکی ندارم، همان گونه که به مستقل بودن آنها از مراکز قدرت جهانی باور دارم. اما مشکل من با معنایی است که به این ضد نظم جهانی بودن داده میشود. برای ما نباید فقط این گرایش ضد نظم جهانی مهم یاشد. ما باید همزمان این پرسش را مطرح کنیم که محتوا و دلیل این مخالفت چیست. اگر نظم مورد نظر آقایان بدتر از نظم موجود است دیگر همسویی با آنها معنا ندارد. ما در ایران دست کم این تجربه را زندگی کردیم. من هم زمانی که انقلابی بودم به مقابل سفارت امریکا در تهران میرفتم با دانشجویان مسلمان و شعار ضد امریکایی میدادم اما به محض اینکه "تکلیف" امریکا روشن شد آمدند سراغ روشنفکران ...

همکارم حرفم را برید و گفت یعنی دیگر انقلابی نیستی؟

خیر، من با تجربه ایران و آن بهای سنگین رفرم و تغییرات تدریجی را ترجیح میدهم.

با این پرسش او حدس میزنم چرا زمانی که از سروش یا مجتهد شبستری حرف زدم زیاد پی نگرفت در عوض حسابی درباره شریعتی با من حرف زد.

وقتی از دانشگاه بیرون آمدم حسابی غمگین بودم. شاید هم بخاطر این ایام و خبرهای وحشتناک تجاوز، کشتن، اعتراف گیری، شکنجه، توهین و از همه مهم تر این همه دروغ و ریا. قرار بعدی من با روانکاو ژاپنی و دانشگاهی که مدتی در پاریس بوده است. از کوچه پس کوچه های تنگ قدیمی کیوتو به طرف قرارم میروم ولی از خیابانی میگذرم که با نهر قدیمی و درختان بید به زیباترین خیابان آسیای شرقی معروف است. ولی همه حواسم به حرف های این دیدار است...

 

دوستان زیادی از من درباره تحصیلات در فرانسه میپرسند.

دادن همه اطلاعات و پاسخ دادن به پرسش های متعدد کار بسیار وقت گیری است. من میتوانم فقط به چند نکته کلی اشاره کنم :

بطور کلی آغاز تحصیلات عالی در فرانسه بسیار دشوار . پر درد سر است و آشنا بودن با زبان فرانسه بسیار مهم است و باید از سد امتحان ورودی زبان عبور کرد

ولی تحصیل در دوره فوق لیسانس (مستر) آسان تر است چه از نظر پذیرش چه از نظر درس ها

دانستن زبان فرانسه در حد خوب بسیار مهم است در رشته های علوم انسانی و اجتماعی بدون زبان خیلی خوب در عمل هیچ پیشرفت واقعی وجود نخواهد داشت.

در این رشته های در دوره فوق لیسانس و یا دکترا بیش از آنکه به دانشگاه اهمیت دهید باید به استاد راهنما و تخصص گروه پژوهشی توجه کرد. چه بسا دانشگاهی در شهر متوسط با شهرت کمتر به موضوع کار شما نزدیکتر باشد.

به نظر من رفتن به شهرهای متوسط مانند نانت، رن، استراسبورگ و یا پواتیه برای شروع بسیار متناسب تر هستند. این هم برای یادگیری زبان صدق میکند، هم برای هزینه مالی و هم برای بهتر درس خواندن.

اطلاعات وسیعتر درباره تحصیل در فرانسه (پذیرش، بورس، هزینه) را میتوانید بروی این سایت پیدا کنید که روایت انگلیسی آنهم موجود است.

http://www.campusfrance.org/

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:27  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

 

اواخر ژانویه 2008 کلوتیلد ریس ایمیلی برایم فرستاد همراه با پروژه پژوهشی درباره کتاب های درسی ایران و نیز تقاضای قرار دیداری برای گفتکو. در آن زمان کلوتیلد دانشجوی سال آخر انستیتوی مطالعات سیاسی شهر لیل بود. هنگام نخستین دیدار با او پرسشی را مطرح کردم که هر دانشگاهی کنجکاوی مایل است درباره دانشجویش بداند : "دلیل انتخاب این موضوع پژوهشی چیست؟". گویی منتظر چنین پرسشی بود. برایم کمی از رابطه اش با ایران گفت که به دوران کودکی اش باز میگشت و نوعی کنجکاوی درونی و شیفتگی درباره این کشور، مردم و فرهنگش. وقتی برایش از دشواری های پژوهش درباره کشوری که از ان جز تصاویر عاطفی و چیزهای کلی شناختی ندارد گفتم پاسخ داد که پژوهش درباره ایران برایش مهم است و او همه تلاش لازم را برای یادگیری و مطالعه انجام خواهد داد.

کلوتیلد از ان پس دانشجوی منظم و فعال سمیناری شد که فرهاد خسرو خاور، محسن متقی و من در مدرسه عالی مطالعات پاریس درباره جامعه معاصر ایران داریم. روزی حوالی ماه آوریل 2008 بعد از پایان سمینار گفت که عازم ایران است. به او گفتم برای این مرحله پژوهش نیازی به سفر به ایران وجود ندارد. پاسخ داد که دوست دارد مسایل ایران و جامعه را بهتر بشناسد و از نزدیک واقعیت ها را مشاهده کند. با اشتیاق فراوان از سفرش میگفت. آن روزها در ایران بحث "اعترافات" شماری از دانشگاهی ایرانی مقیم خارج مطرح بود و منهم از اینکه مشکلی برایش پیش آید کمی واهمه داشتم. بویژه آنکه به نظرم میرسید نگاه او به ایران بسیار خوشبینانه است و باور چندانی به واقعی بودن مشکلات سیاسی کشور ندارد. به من پاسخ داد که تلاش میکند محتاط باشد و فکر هم نمیکند برای پژوهشگر جوانی مانند او مشکلی پیش آید.

سفر نخست او به ایران دو ماهی طول کشید. در بازگشت شور و اشتیاق بیشتری برای کار پژوهشی اش داشت. در طول سفر موفق شده بود با یکی دو تن از مسولین وزارت آموزش و پرورش دیدار کند و شاهد زندگی روزمره جوانان هم باشد. از سفرش بسیار راضی بود و برایم با هیجان گفت که ممکن است برایش کاری هم در دانشگاه صنعتی اصفهان پیدا شود.

کلوتیلد همه تابستان را بروی پژوهش خود کار کرد و اواخر سپتامبر 2008 توانست با موفقیت از رساله خود دفاع کند. پس از جلسه دفاع از او درباره برنامه های آینده اش پرسیدم. پاسخ داد اگر نتواند به ایران برود در کشور اروپایی دیگری به تحصیل ادامه خواهد داد. چند صباحی به ایران رفتن  و زندگی کردن این تجربه برایش تا آن اندازه مهم بود که به خاطر آن حاضر بود ادامه تحصیل را به تعویق افکند.  4 ماه بعد از او ایمیلی دریافت کردم که در آن نوشته بود :« با شادی فراوان به اطلاع شما میرسانم که من بار دیگر به ایران آمده ام و بزودی کارم را در اصفهان آغاز خواهم کرد.».

زمانی که خبر دستگیری او را شنیدم به خودم گفتم برای کسانی که در تدارک نشان دادن "وابستگی" حرکت اعتراضی به کشورهای خارجی هستند کلوتیلد میتواند "طعمه" خوبی باشد. جوانی که چنین رابطه عاطفی با جامعه و فرهنگ ایران دارد بآسانی "مدارک" دندانگیری هم از خود بجا میگذارد تا پرونده سازان حرفه ای بتوانند او را بدام بیندازند. چرا که در ذهنیت این آدم ها خارجی بودن، سفر به ایران، کار پژوهشی درباره ایران، فرستادن ایمیل، ارتباط با رسانه های خارج از کشور، عکس گرفتن و حتی کنجکاوی عادی درباره جامعه ایران همه و همه میتوانند مدارک "مهم" جاسوسی باشند. در فرهنگ قضایی و امنیتی ایران واژه "جاسوسی" تفسیر و معنایی پیدا کرده که در هیچ دیکسیونری در دنیا نمیتوان انرا یافت.

متن کیفر خواست "دادگاه" و حرف های کلوتیلد نشان میدهد که حتی به اندازه متداول گذشته هم صحنه آرایی نشده است. فرستادن عکس هایی که فراوان بروی اینترنت میتوان یافت و بیان مشاهدات روزمره در ایمیل به دوستان و فرستادن رونوشت آن به سفارت همه "مدارکی" است که "دادگاه" توانسته است علیه او و دیگران جمع کند تا به باور خودش دخالت کشورهای خارجی در حوادث ایران را ثابت کند. این مدارک همان اندازه اعتبار دارند که اتهامات مربوط به "براندازی نرم" و "انقلاب مخملی" علیه چهره های شناخته شده سیاسی زندانی و دیگر بازداشت شدگان دیگری که در نمایش قضایی سیاسی حضور داشتند. 

صحنه حضور "متهمان" در "دادگاه" هم بگونه ای تکان دهنده یادآور محاکمات جمعی دوران استالین و یا دادگاه های نظامی زمان شاه اند. کیفر خواستی سراپا سیاسی و بی پایه از منظر حقوقی و "متهمینی" که با همه حرکات، نگاه ها و حرف های خود از ظلم و بی عدالتی که بر آنها رفته خبر میدهند. حضور کلوتیلد، نازک افشار و دیگرانی که به عنوان "دلیل دخالت" بیگانگان در جمع "متهمین" داخلی به نوعی صحنه آرایی شبیه است. گویا قرار است به هر بهایی حتی دلایل مضحک به افکار عمومی ایران ثابت کرد که سر نخ اعتراضات مردمی در خارج از کشور است. اما چیزی را که صحنه پردازان شاید درک نمیکنند این است که مشکل کسانی که قرار است "قانع" شوند نبودن "مدرک" نیست. در جامعه دوپاره شده ایران مشکل اصلی با بخش بزرگی از افکار عمومی اعتماد و مشروعیت سیاسی و اخلاقی است. در میان بخش بزرگی از افکار عمومی دیگر باوری به رسانه های دولتی و گفتمان رسمی وجود ندارد و چیزی در ذهن مردم تغییر کرده است. این تبلیغات شاید فقط بتواند در میان طرفداران وضع موجود مخاطبی بیاید. اما همزمان حضور چند شهروند خارجی و انعکاس بین المللی آن سبب شده همه دنیا با واقعیت های دستگاه قضایی ایران و شیوه برخورد با مخالفان داخلی هم آشنا شوند.

قربانیان اصلی این نمایش چون گذشته انسان هایی هستند که ناخواسته به این بازی شوم آورده شدند.  همه میدانند که کلوتیلد و دیگر "متهمان" دیر یا زود بی سر و صدا آزاد خواهند شد. همان گونه که درباره "جاسوس ها" و "براندازان" "نرم" و "مخملی" سال های گذشته هم اینگونه رفتار شد و آنها گاه حتی چند هفته هم در زندان نماندند. چرا که خود "دادگاه" هم میداند این ها همگی بیگناهند و تنها هدف این نمایش تکان دهنده و تراژدی انسانی بهره برداری تبلیغاتی و سیاسی لحظه ای است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11:7  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

 

هفته پیش برای اولین بار به توکیو رفتم شهری بزرگ  که گویا با حومه چیزی حدود 35 میلیون نفر را در خود جا میدهد. در گوشه ای از این شهر بسیار مدرن به چند خانه کوچک و محقر برخوردم که با فضای عمومی شهر در تضاد کامل هستند. همکار ژاپنی من توضیح میدهد که این خانه ها نماینده بازسازی ژاپن پس از جنگ دوم جهانی هستند. یعنی اولین نشانه های سر برآوردن از خاکستر و خرابی های سراسری و گسترده جنگ. شب هنگام بر بام آسمان خراش معروف "روپونگی هیلز" که به خاطر سبکش شهرت جهانی دارد به شهر توکیو خیره میشوم و به پیشرفت های حیرت آور کشوری فکر میکنم که دومین اقتصاد دنیاست بدون داشتن منابع زیر زمینی و ثروت های طبیعی عظیم با درآمد سرانه متوسط سالانه 5 برابر ایران. تا چشم کار میکند ساختمان های بلند نورانی است در سرزمین زلزله خیزی که در کنار ویرانی کامل جنگ دوم از نامهربانی های طبیعت هم بی نصیب نیست. همکارم با غرور میگوید ما از هیچ و از خرابه های جنگ دوباره این کشور را ساختیم. یاد آبادان و خوزستان خودمان میافتم و دردهای و داستان های بی پایان بازسازی و بعد هم ادعای مدیریت جهان و شعارهای تمام نشدنی. گویا حد و حسابی هم برای طنز تلخ نزد برخی صاحبان قدرت وجود ندارد.

با همکار خوب و فرهیخته ایرانی ام در دانشگاه گاهی درباره ژاپن، فرانسه حرف میزنیم و مقایسه با ایران. چه عاملی سبب این همه تفاوت میشود. بویژه آنکه در ذهنیت ایرانی همیشه الگوی ژاپن حضور داشته است. شاه آرزو داشت ایران "ژاپن خاور میانه" شود و بسیاری از رهبران پس از انقلاب آرزو داشتند و دارند که ایران "ژاپن کشورهای اسلامی" شود. دست بر قضا بسیاری از حوادث نمادین قرن 19 دو کشور هم با یکدیگر شباهت زمانی یا موضوعی دارند. آیا این تفاوت بزرگ سرنوشت بیشتر فرهنگی است یا سیاسی ؟ آیا نوع رابطه با معنویت و دین میتواند یکی از عوامل مهم این سرنوشت بسیار متفاوت باشد؟ 

همکارم میگوید زمانی که برای دیدن هیروشیما رفته بود با مشاهده لوح یادبود قربانیان بمب اتمی امریکا از دوستی ژاپنی پرسیده بود چرا در این نوشته سخنی از کسی که عامل این جنایت و ویرانی است به میان نمیاید. همکار ژاپنی اش پاسخ داده بود که امریکا تنها مقصر این حادثه نبوده است. ژاپن و دیگران هم در بوجود آوردن شرایط جنگی نقش داشته اند. وانگهی این بنا نماد صلح و دوستی است و نه مکان بازگشت به گذشته و یادآوری کینه ها و دشمنی ها. رابطه ژاپن با "دشمنان" دیروزی جنگ دوم نشانه این بلوغ و دور اندیشی است و نتیجه آنرا امروز میتوان دید. ژاپن پر قدرت و رقیب بزرگ اقتصادی غرب به جای ژاپن فرضی که میتوانست هر سال هزاران بار "دشمنان" خود را لعنت کند و دشنام دهد و مرگ بر این و آن بگوید. این یک انتخاب بزرگ است و برای عملی کردن انهم به انسان های بزرگ و شجاعی نیاز است که فقط امروز و فردا را نبینند.   

با هم موافقیم که این فلسفه سیاسی مهمی است که رو به آینده دارد و فقط در رابطه با نیروی خارجی نیست. این نگاه و این بینش میتواند در همه زمینه های زندگی جامعه و سیاست آن وجود داشته باشد. شاید ما این را هم کم داریم در کنار چیزهای فراوان دیگر. داستان رابطه کشور ما با امریکا یک نمونه است ولی رابطه نیروهای سیاسی ایران با یکدیگر هم میتواند در همین چهارچوب نگاه شود. سیاستی که همه مشکلات را در اردوی رقیب داخلی و "دشمن خارجی" میبیند و توانایی نگریستن به خود در آینه و گوش کردن را ندارد و یاد نگرفته است پرسش کند و مورد پرسش قرار گیرد.      

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:31  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

 

از دور و با تاسف بسیار وقایع ایران را دنبال میکنم. گاه خواندن مصاحبه مسئولین به شکنجه روحی میماند. آنها با خونسردی مثال زدنی با شعور آدم ها بازی میکنند. شماری از واقعیت های ساده و بسیار گویایی که بر ملا شده اند هیچ پرسشی در آنها برنمی انگیزد. گویا دارید با روبات ها حرف میزنید و هیچ رابطه ارگانیکی میان شعور و زبان وجود ندارد. تکلیف تعرفه های تا نشده که در تصاویر هم دیده میشوند و یا گویا از تلویزیون هم پخش شده معلوم نیست. شباهت دستخت رای دهندگان که در برخی صندوق ها تا 70 درصد آرا را در بر میگیرد، وجود بیش از 200 حوزه ای که در انها شمار رای دهندگان بیش از 95 درصد جمعیت بالای 18 سال است،  وجود صندوق هایی با صد در صد آرا برای احمدی نژاد ویا وجود صندوق هایی با تعداد آرای گرد شده (500، 600، 1000)، تعداد بسیار کم آرای باطله و بالا بودن آرای احمدی نژاد در بخش عمده صندوق های سیار. هر یک از موارد فوق میتوانستند در کشورهای دیگر به باطل شدن انتخابات منجر شوند در کشور ما «طبیعی» قلمداد شدند و این انتخابات سالم ترین هم نام گرفت و ادعا شد که رقبای انتحاباتی شکایت قابل بررسی ارائه نکرده اند. در حالیکه همزمان نه تنها 3 نامزد معترض که میلیون ها نفر در کوچه و خیابان درباره تقلب و مصداق های آن فریاد زده بودند. شورای نگهبان هم مدعی است 10 درصد همین آرای مخدوش را خوانده و به این نتیجه از قبل پیش بینی شده رسیده که تقلبی در کار نبوده است. این هم شکل مضحک داوری کسانی که در ماه های پیش بروشنی به نفع یکی از کاندیدها موضع گرفته بودند. این ها را باید در شمار معجزات آماری گذاشت. بیهوده هم نیست که برخی از مسئولین این روزها از «معجزه» در انتخابات حرف میزنند. راستی هم این همه استعداد برای ندیدن و نشنیدن جای حیرت دارد. یاد داستان معروف لباس امپراطور میافتم. این شکاف عظیم میان باور عمومی و گفتمان رسمی شرایطی بی نظیر در جامعه ما ایجاد کرده است. جامعه ما چه از نظر فرهنگی و چه از نظر رابطه مردم با نهاد سیاسی دو پاره شده است و این شکاف سیاسی و جامعه شناسانه را نمیتوان با زور و سرکوب و خبرهای دروغ و تهدید از میان برداشت و یا پنهان کرد. میان این دو بخش جامعه نوعی ناشنوایی متقابل بوجود آمده و کسی به دیگری گوش نمیکند. یعنی حرف ها شنیده میشوند ولی باوری به انها وجود ندارد.

صحبت از «انقلاب مخملی» یا «براندازی نرم» درباره نامزدهای اصلاح طلب هم از آن حرفاست. انقلاب مخملی در کشورهای استبدادی اتفاق افتاده است و آیا کسانی که آنرا به عنوان حربه ای برای سرکوب معترضین بکار میبرند همزمان ماهیت استبدادی قدرت سیاسی در ایران را هم بیان نمیکنند؟ دست بر قضا شاید هم این «معجزات آماری» بیشتر بخاطر جلوگیری از «براندازی نرم» (یعنی همان پیروزی مخالفان) بوجود آمده است. بالاخره این هم شاید با زبان بی زبانی نوعی اعتراف باشد در این سرگشتگی عمومی از اتفاقی که افتاده است.  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 13:24  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

سفر ژاپن ادامه دارد با خبرهای بد از ایران و داستان عجیب این انتخابات و نتایج حیرت آور آن. روزهای پیش از انتخابات به خودم میگفتم چگونه کسانی که این گونه شاخص های اقتصادی را دست کاری میکنند و واقعیت های ایران و جهان را وارونه جلوه میدهند میتوانند برگزار کننده انتخابات کم و بیش سالمی باشند. ولی مگر چاره ای هم جز خوشبینی وجود دارد، ما در نظامی زندگی میکنیم که به نام ارزش ها دینی و اخلاقی در حقیقت همه ارزش های ساده اخلاقی را هم براحتی زیر پا میگذارند. در دوره تبلیغات انتخاباتی از دولت نهم به نام امپراطوری دروغ یاد شد و چه عنوان بجایی. این تقلب تاریخی فقط از عهده یک امپراطوری دروغ برمیاید. گوبلز وزیر معروف هیتلر میگفت دروغ هر چه بزرگتر باشد باور کردنش هم آسانتر است، اولین مصاحبه رییس جمهور مصداق خوب این امپراطوری بود. او با همان لحن همیشگی در حالیکه مامورانش در حال دستگیری فعالین سیاسی و یا کتک زدن دانشجویان بودند بدون دغدغه وجدان به خبرنگاران خارجی گفت که آزادی در ایران فراتر از مطلق و بی نظیر است. ایشان یا نمیداند آزادی چیست، یا نمیداند در دنیا چه میگذرد و یا از اوضاع ایران خبر ندارد و شاید هم هر سه با هم. فاجعه ایران این است. به نظر میرسد برخی از شخصیت های سیاسی حکومتی دارند کم کم به ابعاد فاجعه پی میبرند ولی هنوز هم داستان مصلحت کل نظام آنها را دیدن همه ابعاد فاجعه باز میدارد و یا وادار به سکوت میکند.

اریک رولو کارشناس سیاسی فرانسوی که ایران را بسیار خوب میشناسد میگوید ایران کشور فرصت های از دست رفته است از زمان مشروطیت به این سو. این سرنوشت تلخ کشوری است که هر بار مردم و جوانانش برای پیشبرد تاریخ به میدان امدند با رهبران و حاکمانی سر و کار داشتند که به این زمانه تعلق نداشتند و نمیتوانستند صدای آنها را بشنوند. دوشنبه یک روز تاریخی بود. از آن روزهایی که انسان بخاطر مردم و کشورش احساس غرور میکند. امروز جوانها و مردم در خیابانها چیزی را از حاکمان میخواهند که در بسیاری از مناطق دیگر جهان در شمار اصول بدیهی زندگی اجتماعی و سیاسی است. کسانی که امروز این صدا را نمیشوند بناچار روزی با سیلی تاریخ به آن تن در خواهند داد. ولی بهای سنگین این شکاف بزرگ فرهنگی، این ناشنوایی تاریخی را کشور ما، جوانها و بقیه مردم میپردازند. امروز جمعیت میلیونی در خیابان است. نیروی زنده جامعه ایران با شعور مدنی و شجاعت مثال زدنی. من مانند بسیاری اخبار را لحظه به لحظه دنبال میکنم فیلم ها را میبینم و وب لاگ های ایران را میخوانم چه دنیایی، چه حرفهایی ، چه شور و حالی. و از فاجعه ای میترسم که ممکن است برایمان تدارک دیده باشند. خوشحالم که بسیاری با وجود مردم را از خشونت بر حذر میدارند. خشونت برگ برنده و تنها برگ برنده اقتدار گرایان است. آنها فقط در گسترش خشونت است که میتوانند این جنبش مدنی را خاموش کنند. تفاوت دمکراسی و حقوق بشر هم در این نکته مهم و اساسی است. بین کسانی که از انتخاباتی آزاد و سالم دفاع میکنند و هواداران کور ایدئولوژی زده این تفاوت فرهنگی باید وجود داشته باشد تا روزی کشور ما از این دور باطل خشونت و استبداد خارج شود

---

این روزها تنها سرگرمی من در تنهایی ژاپنی در جایی که با آن قرابت فرهنگی کمی دارم رفتن به معابد این دیار شرقی است و تجربه سکوت درونی و سفر به خویشتنی که گاه دست یافتن به آن در زندگی پاریسی بسیار دشوار میشود. سرشار از توهم یک انتخابات خوب آخر هفته رفته بودم به کیوتو شهر اسطوره ای معابد. ده ها معبد شگفت انگیز شهر میتواند روزها و روزها شما را بخود مشغول کنند. همکار ژاپنی که اصفهان را دیده به شوخی میگوید کیوتو نصف جهان ژاپنی هاست. یکشنبه شب در سکوت معبد معروف تو جی هر چه کردم کمی از دنیای روزانه خودم فاصله بگیرم موفق نمیشدم صدای خیابانهای تهران و کوی دانشگاه، صدای تیراندازی و فریاد ها انگار تا درون این معبد هم مرا رها نمیکردم. ا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:32  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 




اولین روزهای سغر طولانی به ژاپن. زندگی ژاپنی شروع شده و من حس میکنم پرتاب شده ام به گوشه دیگر دنیا. نشانه ها رنگ ها  صداها اشکال و حجم ها همگی بسیار متفاوت هستند. تفاوت ساعت آزار دهنده است و شب و روز عوض شده اند. همکاران ژاپنی بسیار مهربان و در حد گاه آزار دهنده تعارفی هستند. برای من تجربه دانشگاهی جدید و جالبی شروع شده است قصد دارم وب لاگی هم به زبان فرانسه بنویسم چون بسیاری اذ همکاران از پاریس درباره این تجربه میپرسند.
تا حالا با ۴ ایرانی آشنا شده ام ولی هنوز به یک فرانسوی برخورد نکرده ام. اولین ایرانی را روز اول دیدم فروشگاهی دارد کنار دانشگاه و محصولات ایرانی عرضه میکند. داشتم از  پیاده رو به خوابگاه میرفتم که چشمم به نوشته فارسی گفتار نیک کردار نیک پندار نیک افتاد. علی آقا بیش از ۲۰ سال است که به ژاپن آمده است. با مهربانی پذیرای من میشود و برایم کمی از داستان مهاجرتش میگوید. همکارانم استاد ایرانی  را به من معرفی میکنند که ژاپن شناس است و متخصص مسایل آموزشی.  با هم کلی درباره مسایل پژوهشی  حرف میزنیم. با دانشجوی دختر ایرانی برخورد میکنم در خوابگاه که از دانشگاه تهران آده و زبان شناسی میخواند بسیار مهربان است و با حوصله به پرسش های بی پایان من درباره زندگی در ژاپن پاسخ میدهد.
+++
اذ پیش اذ سفر همه جا صحبت اذ انتخابات ایران است. میان روشنفکران و فعالین سیاسی حسابی بحث است درباره شرکت یا عدم شرکت و یا رای دادن به کروبی یا موسوی. شب پیش از  سفر شام آخر را محسن دعوت کرده بود و چند تن از دوستان قدیمی هم بودند و اختلاف نظرها اساسی. به نظرم میرسد تحریمی ها اینبار کمتر باشند بخاطر شرایط خاص این دوره. این روزها فیلمهای ۴ نامزد و مناظره ها را  نگاه کردم کاش ایران همیشه انتخابات بود به همکاران ژاپنی نشان میدهم باورشان نمیشود این فضای ایران است. در ایران هم این جدایی میان روشنفکران و هنرمندان به چشم میخورد. بیشتر فعالین سیاسی و مدنی به سراغ کروبی رفته ااند و هنرمندان و دانشگاهی ها به طرف موسوی. ولی در مجموع فضای عجیبی است و گویی چیزی در ایران عوض شده ولی من حسابی نگران تقلب و درگیری هستم. امیدوارم  جوانها این بار نومید نشوند و این حرکت ادامه پیدا کند.
در ضمن کامپیوتری که اینجا دارم میانه اش با زبان فارسی خوب نیست و من با دشواری مینویسم



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:16  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

کنفرانس بین المللی سه روزه درباره شیعه در پاریس توسط مرکز بین المللی مطالعات استراتژیک و چندین موسسه آموزشی برگزار شد. مجتهد شبستری، سروش، فرهاد خسرو خاور،آزاده کیان و خود من درباره ایران حرف زدیم. سروش درباره اغراق نقش امام حسین و نیز سنی ستیزی برخی شیعیان صحبت کرد، سخنرانی مجتهد شبستری پیرامون تفاوت میان قرائت تاریخی و سنتی متون مذهبی بود، فرهاد خسرو خاور از اشکال دینداری جوانان شیعه و آزاده کیان درباره جایگاه زن سخن گفتند. منهم نگاه کتاب های درسی به دنیا بخصوص به غرب را مورد بررسی قرار دادم. در کنار ایرانی ها تعدادی از پژوهشگران و صاحبنظران دینی کشورهای شیعه نشین منطقه مانند لبنان، عراق، بحرین، عربستان هم شرکت داشتند.

+++

دیداری داشتم با ژاک آردوانو از پژوهشگران علوم اجتماعی پرآوازه فرانسوی. همدیگر را هفته گذشته در جریان کنفرانسی دیده بودیم از آنجا که سال ها پیش برای کار پژوهشی به ژاپن رفته بود پیشنهاد کرد همدیگر را ببینیم تا برایم از تجربه اش صحبت کند. با محبت فراوان آدرس دوستانش را برای تماس داد و گفت خبر سفر مرا به آنها خواهد داد. با هم برای نهار به رستوران مراکشی کنار خانه اش رفتیم. صحبت های ما به وضعیت دانشگاه و موضوع پژوهشی من کشید. با دشواری حرف میزد و در میانه بحث رشته سخن را از دست میداد. گاه سکوت چند دقیقه ای میان ما برقرار میشد تا بتواند با تمرکز حرف هایش را دنبال کند. من سعی کردم سر و ته بحث را بهم بیاورم تا در برابر وضعیت مشکلی قرار نگیرد. با صدایی بریده بریده و چشمانی غمگین بهم گفت که با 82 سال سن حس میکند زندگی بسیار محدود شده ای دارد.

- میدانی بتدریج همه لذت های اصلی زندگی من از دست میروند : قدرت کلام و بیان، سفر، نوشتن، شراب، غذاهای خوب، جنس مخالف و سیگار. یک سال است سیگار را کنار گذاشته ام ولی حالا پیشمانم از ترک این لذت. اینکه مرگ 6 ماه دیگر به سراغم بیاید، سه سال دیگر و یا حتی همین فردا برایم فرقی نمیکند. این گونه زنده ماندن برایم دیگر معنایی ندارد.

برای حالش نگران میشوم. تا دم در خانه بدرقه اش میکنم. در راه بازگشت یادم میافتند که ژرژ هم همین حرف ها را میزد در هفته های پایانی.

+++

چندین همکار ایرانی برای شرکت در کنفرانس درباره دانشگاه به پاریس آمده بودند. از میان آنها ناصر فکوهی و مرتضی منادی را دیدم و کمی با هم حرف زدیم درباره اوضاع ایران. نظرات بسیار متفاوت است. اما از میان حرف ها میشود فهمید اوضاع زیاد مساعد نیست.

+++

دیدار طولانی داشتن با دانشجویی که از ایران آمده است و در پی ادامه تحصیل در فرانسه است. پروژه پژوهشی او درباره سیاست و اخلاق (اتیک) است. با وجود اینکه همدیگر را زیاد نمیشناسیم 2 ساعتی با هم بحث میکنیم. بر این باور است که غرب در نوعی بن بست اخلاقی اسیر است و دلیل آنهم جدا کردن دین از سیاست است. از او میپرسم بر پایه کدام شناخت و داده از بن بست غرب سخن میگوید. از فساد و بروز پدیده های "منفی" و ناهنجاری های اجتماعی اروپا و امریکا مثال میزند. برایش همجنس گرایی و یا امکان قانونی همزیستی همجنسگرایان نمونه این زوال اخلاقی است و ناتوانی سیاست در حل و فصل این پدیده های "منفی". از نظر فلسفی حرف هایش را به افلاطون و فارابی متصل میکند. از او میپرسم آیا تجربه های سیاسی موفقی را هم میشناسد. میگوید این نظریه بیشتر به صورت اتوپیا مطرح است نوعی پروژه آینده. سعی میکنم با حوصله به حرفهایش گوش کنم و با پرسش هایی به کنه نظراتش پی ببرم. از او میپرسم چرا به جای غرب درباره ایران کار نمیکند. میگوید ایران را میشناسد دلش میخواهد بیشتر از غرب سر دربیاورد. میگویم اگر این منطق درست باشد باید پژوهشگران غربی هم به صرف زندگی در غرب بی نیاز از اندیشیدن و کار بروی اروپا و یا امریکای شمالی باشند. کمی به فکر فرو میرود شاید منتظر برخورد من نبود. سعی میکنم نظرم را برایش بازتر بگویم.

- ببینید در ایران نظامی بروی کار آمده است که مدعی تلفیق آن چیزی که شما میگوید است در روایت مختلف. همه جناح ها شاید در این طرح ادعا به یکدیگر شبیه باشند که حکومت ایران در صدد تلفیق معنویت دینی با سیاست دنیوی است. هر چند معنایی که به این رابطه داده میشود با یکیگر بسیار متفاوت است. آقای خاتمی هم در نوشته های خود مانند شما به نظریه افلاطون و نقش برتر فلاسفه در سیته آرمانی اشاره میکند و به فارابی. حتی آقای احمدی نژاد هم دست کم در گفتمان به این تلفیق در شکلی مذهبی تر باور دارد. خوب حالا در عمل نتیجه این تلفیق چه شده است. چرا برای مثال ایران از نظر سلامت اقتصادی در رتبه 141 دنیا قرار دارد و کشوری مانند فنلاند و یا نروژ بدون ادعای تلفیق اخلاق معنوی و سیاست در صدر کشورهای جهان از نظر سلامت روابط اقتصادی و نداشتن فساد قرار دارند. آیا موضوع از این داغ تر و معتبرتر برای پژوهش سیاسی میشود پیدا کرد.

- ولی من بیشتر از دیدگاه تئوریک میخواهم به موضوع بپردازم

- چه کسی گفته است که ایندو با یکدیگر تناقض دارند. شما میتوانید تئوری فلسفی و سیاسی این حوزه را از دیدگاه تاریخی مرور کنید و سراغ یک تجربه مشخص بروید و نشان دهید چرا و در چه شرایطی این تجربه میتواند درست نتیجه معکوس دهد. حتی میتوانید کاری میدانی انجام دهید و این پرسش را بطور مشخص با دست اندرکاران و یا اندیشمدان مطرح کنید. برای مثال سروش، کدیور، مجتهد شبستری و یا حجاریان از دیدگاه های مختلف بنوعی به پرسش شما پاسخ گفته اند.

حس میکنم بحث های ما کمی او را مردد کرده است قول میدهد در این باره بیشتر فکر کند. جوان علاقه مند و بسیار با انگیزه ای است ولی باید بتواند خودش را از زیر بار سنگین آموخته های جهت دار سیاسی ایدئولوژیک رها کند. شاید هم حق با خودش باشد و در جستجوی دلایل "بن بست" غرب سر از "بن بست" شرق در آورد.  

+++

کنفرانس درباره وضعیت دشوار بهائیان در ایران که پیشتر به علت اعتصابات دانشگاهی لغو شده بود سرانجام در 15 ماه مه در دانشگاه پاریس 1 برگزار شد. در این کنفرانس عبدالکریم لاهیجی، شهلا شفیق، فواد صابران، مارک کراول و خود من شرکت داشتند و هر یک از زاویه های مختلف به نوع برخورد به بهائیان در ایران پرداختیم. مارک کراول خبرنگار سرشناس فرانسوی بر این باور است که جامعه بهائیان از ترس و وسواس برخورد نادرست بیشتر به سکوت روی میاورند. برخورد  شهلا شفیق انفعال و سیاست گریزی بهائیان و عدم مشارکت آنها در جنبش های اجتماعی را مورد انتقاد قرار میدهد. در جریان سخنرانی ها یاد خاطرات حودم میافتم در سمنان و برخورد ما به بچه های بهایی و اکراه از رابطه گرفتن با آنها. آنقدر در گوش ما درباره "نجس" بودن آنها و یا اینکه گویا همه اعضای خانواده با یکیگر رابطه جنسی دارند گفته بودند که تماس با آنها از نظر حسی و ذهنی کار آسانی نبود. بهایی برای ما "غریبه" و "غیر" به معنی واقعی کلمه بود و نپذیرفتن او امتناع از حق زندگی قائل شدن برای غیر خودی. حرف های من درباره آموزش جوانان پیرامون ترویج همین فرهنگ "غیر ستیزی" در جامعه و نظام آموزشی ایران دور میزد. همین که از جوانی تعلق دینی اش پرسش میشود (چیزی که در ایران امری بسیار طبیعی محسوب میشود) کسانی بناچار باید دروغ بگویند و یا خود را از ادامه تحصیل محروم کنند. این نوعی خشنونت جامعه است علیه اقلیت ها و حتی علیه همه جوانها چرا که در دیدگاه دولت دین انتخاب افراد نیست و مورثی به هر فرد منتقل میشود. کسی که در تعریف دینی دولتی قرار نمیگیرد از نظر هنجارهای رسمی بی هویت است...

در ایران نیز این روزها بحث بهائیان بالا گرفته است اشاره الهه کولایی به بهائیان و برسمیت شناختن آنها به بعنوان شهروند که با اعتراض کیهان روبرو شده است

مسئله بهائیان در جامعه ایران هم سیاسی است و هم فرهنگی. بعد سیاسی بیشتر به نوع برخورد با اقلیت های مذهبی و نیز جایگاه مذهب دولتی (دین رسمی) برمیگردد که از انقلاب مشروطیت به این سو شکل قانونی هم پیدا کرده است در بعد فرهنگی منظور من نگاه مردم به "غیر خودی" است.  بابی یا بهایی کشی که با تایید مردم هم همراه بوده یکی از صفحات سیاه تاریج ایران است. قتل عام فجیع رهبران بابی در زمان ناصرالدین شاه، زنده بگور کردن (از جمله قره العین زن شاعر بابی)، دو شقه و یا شمع آجین کردن در میدان بهارستان. جمال زاده نویسنده سرشناس ایرانی در جایی علت مهاجرت زود هنگام خود از ایران را از جمله دیدن صحنه ای میداند در یکی از میدان های جنوب تهران در بامدادی که در آن فرد بهایی را به آتش کشیده بودند و مردم به هر سو میدویدند تا نفت بخرند و برای "ثواب" بروی بهایی در حال سوخته شدن بریزند.

+++

در حاشیه کنفرانس سوربن بحث درباره انتخابات ایران حسابی داغ است. من از دوستانی که بحث تحریم انتخابات به دلیل آزاد نبودن را مطرح میکردند پرسش کردم که آیا در 4 سال گذشته فکر و فرهنگ دمکراسی در ایران پیشتر رفته و ما جامعه ای "دمکراتیک" تر داریم از نظر درک افکار عمومی یا خیر. یعنی کسانی که میگفتند باید نمایندگان "واقعی" حکومت بیایند تا مردم به چهره واقعی جمهوری اسلامی آشنا شوند امروز چه کارنامه ای از این 4 سال ارائه میکنند.  



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:10  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

سفر ژاپن کم کم جدی میشود. دیروز دعوت نامه رسمی به همراه جزئیات کاری بدستم رسید. من در زندگی عادت کرده ام تا برنامه ای  بصورت ملموس در برابرم طرح نشود در ذهنم شکل جدی نمیگیرد. دارد باورم میشود که باید مدتی کم و بیش طولانی از محل زندگی دور شوم و درجایی زندگی کنم که شناخت ناچیزی از آن دارم. از طرف دانشگاه کتابی فرستاده اند به زبان انگلیسی برای استادان خارحی که به ژاپن میایند. با دقت درباره همه جزئیات زندگی توضیح داده شده است. در نامه قید شده که محل اقامت من در داخل محوطه دانشگاه خواهد بود در خوابگاه مخصوص پژوهشگران خارجی.  باید سراغ کتابی جدی بروم درباره ژاپن، تاریخ، جامعه و هنر و جغرافیا.

دیداری داشتم هفته گذشته با همکاری از هیروشیما. درباره کارهای پژوهشی مشترک ها چند ساعتی صحبت کردیم. دقت او در دنبال کردن مسائل اروپا قابل تحسین است. از همه چیز مطلع است کتاب های جدید و حرف های تازه. با هم به تظاهرات دانشگاهی ها میرویم و آنجا با هیجان دایم عکس میگیرد. میگوید در تاریخ ژاپن کمتر اتفاق افتاده که دانشگاهی ها اعتصاب کنند و یا بخصوص به این صورت گسترده به خیابانها بیایند. در راه برمیخوریم به مریم دانشجوی ایرانی که 2 سالی است برای گرفتن فوق لیسانس به فرانسه آمده است. او را به همکارم معرفی میکنم. همکار ژاپنی من با سادگی کودکانه از او میپرسد آیا دانشگاهی های ایرانی هم برای طرح مطالبات خود در خیابانها تظاهرات میکنند. مریم هم با لبخند معناداری پاسخ داد " این اولین بار است که من در یک تظاهرات شرکت میکنم بدون ترس و دلهره و بدون وحشت از کتک خوردن و یا دستگیر شدن". 

بحث های ما روز بعد از تظاهرات هم در دانشگاه ادامه پیدا کرد. از من دعوت میکند در ایام اقامت در ژاپن برای دو کنفرانس به دانشگاه هیروشیما بروم.

+++

در خبرها خواندم که سخنگوی وزارت خارجه ایران نسبت به نقض حقوق بشر در فرانسه ابراز نگرانی کرده است. دلیل نگرانی ایران هم کشته شدن یک فعال سندیکایی در جریان اعتصاب های جزایر کارئیب است. راستش از خواندن خبر کمی تعجب کردم چرا که این حادثه زیاد سیاسی نبوده و پلیس دخالتی در این مرگ نداشته است. اعتصابات چند هفته ای که با مختل شدن کامل زندگی اقتصادی همراه بوده هیچیگاه با دخالت پلیس (به جز موارد بستن راه ها) مواجه نشده بود. اما همزمان از اینکه مسئولین کشور ما بالاخره متوجه اهمیت حقوق انسانی در قرن بیست و یکم شده اند خوشحال شدم. فکر کردم که همزمان با نظارت به نحوه اجرای حقوق بشر در کشورهای دیگر خوبست آقایان نیم نگاهی هم داشتند به وضعیت کشور خودمان و فعالین سندیکایی و دانشجویی و زنان که در زندان هستند و حتی در ایام نوروز دستگیر شده اند و یا میزان واقعی آزادی برای اعتراض و ابراز نظر. این روزها دست کم دو زندانی سیاسی به دلایل نامعلومی در زندان فوت کرده اند و هیچیک از مسئولین کلمه ای در این مورد به زبان نمیاورند.

+++

همکار برزیلی که از سال ها پیش میشناسم به پاریس آمده است. دو دیدار طولانی درباره پروژه های پژوهشی دانشگاه ناتل داشتیم. قرار میشود برای دو یا سه ماه به آنجا سفر کنم ولی نمیدانم دقیقا چه زمانی. دانشگاه های دولتی برزیل طرح جالبی دارند برای کمک به جوانان گروه های تهیدست جامعه برای دست یابی به آموزش عالی. هدف کار پژوهشی مشترک ما ارزیابی کارایی واقعی این پروژه اجتماعی است. قرار میشود رابطه ما از راه دور ادامه یابد تا من فرصتی برای سفر به آن دیار پیدا کنم.

+++

با وجود ادامه پراکنده اعتصابات دانشگاهی فرانسه، دانشجویانی که باید کارهای پژوهشی را دنبال کنند بر شتاب فعالیت هایشان افزوده اند. در آخرین کلاس "ایران معاصر" دو دانشجوی ایرانی از پروژه های خودشان صحبت کردند.  اولین دانشجو تز دکترای خود را درباره "انسان آرمانی" نظام آموزشی ایران آماده میکند. توجه پژوهش به ابعاد مختلف شخصیتی و هویتی شهروند ایده آلی است که مطالب درسی ایران به دانش آموزان ارائه میکند. از نظر من موضوع پژوهش بویژه در بعد مقایسه ای میتواند بسیار جالب باشد چرا که پژوهش های داخلی کمتر این امکان را خواهند یافت  تا در این زمینه اساسی بطور آزادانه تا انتهای منطق تحلیل انتقادی پیش رود و گرهگاه های اصلی فلسفه آموزشی نظام کنونی ایران را طرح کند.

موضوع دوم مربوط میشود به دانشجوی دیگر ایرانی که درباره معنای پیشرفت آموزشی دختران در ایران باید مطلبی بنویسد. او هم طرحی از کار خود را ارائه داد. در این مرحله قرار است مطلب با تکیه به تحلیل پژوهش های موجود انجام شود و اگر این کار در مرحله دکترا ادامه پیدا کند میتواند به یک پژوهش جالب تبدیل شود از طریق کار میدانی و درک نقطه نظر خود دختران در ایران.

بار پیش هم پژوهشگر جوان دیگر ایرانی به کلاس آمده بود که قرار است درباره ابشخورهای فکری بخشی از روشنفکران ایرانی صدر مشروطیت کار کند. او با استاد راهنمایی خود کلی مشکل دارد درباره تعریف این کار و حوزه دقیق آن و افرادی که باید مورد بررسی قرار گیرند. دوست جوان حسابی نگران است و نمیداند چکار کند.

در کلاس فوق لیسانس هم از تک تک دانشجویان میخواهم درباره پیشرفت کارشان صحبت کنند. دانشجویی حدود 45 سال دارد و مدیر یک مدرسه است در برابر پرسش های من ناگهان زد زیر گریه. من و دانشجویان دیگر نمیدانستیم چکار کنیم. پس از چند دقیقه ای آرام گرفت و بدون اینکه به جمع نگاه کند شروع کرد درباره مشکلات پژوهش، کمبود وقت و ناتوانی در پیش بردن کار بخصوص تهیه چهارچوب علمی و نیز بیلان انتقادی پژوهش های دیگر. میگوید به آن اندازه گرفتار است که حتی بچه هایش هم میگویند که او دیگر مانند گذشته نیست. به او میگویم که پژوهشگری که کارش را دوست نداشته باشد و گرفتار نارضایتی و شکنجه روحی شود هیچگاه نمیتواند کار خوبی ارائه دهد. کار پژوهش مانند عمل زایش است. چیزی در درون شما رشد میکند و پرورش میابد درست آنگونه که سقراط در تئوری "مایوتیک" خود مطرح میکرد. معلم فقط نقش ماما را ایفا میکند. اگر شما با پژوهش خود احساس خوشبختی و رضایت نمیکنید آنرا برای مدتی هم شده کنار بگذارید. قول میدهد در این باره فکر کند و با استاد راهنمای خود هم در میان بگذارد.

+++

این هفته ژوری سراسری که بهترین کارهای پژوهشی درباره دانشگاه را انتحاب میکند برگزار شد. گروه 25 نفره ای که بیشترین آنها استاد دانشگاه، پژوهشگر هستند با مطالعه پژوهش هایی که توسط دانشجویان دوره های مختلف انجام شده بهترین ها را انتخاب میکند. امسال 2 دانشنامه دوره دکترا توانستند جایزه بهترین پژوهش را از آن خود کنند. پژوهش اول درباره بزهکارانی بود که در زندان تصمیم به ادامه تحصیل در دانشگاه گرفته اند. نکته بسیار جالب در این کار معنای تحصیل و یاد گرفتن در زندان و تاثیر آن بر نگاه و منش زندانیان است. زندانیان دانشجو گاه با انتخاب رشته هایی مانند حقوق، جامعه شناسی، تاریخ هنر و روانشناسی به نوعی با سراغ خود و گذشته خویشتن میروند و تلاش میکنند شناخت جدیدی از تاریخ زندگی و یا مسیر زندگی خود پیدا کنند. تز دوم درباره نظام نخبه گرایی و سنت آن در آموزش فرانسه است. در فرانسه با وجود شعار و خواست برابری که بشکلی اسطوره ای در دهنیت جامعه حک شده است، نظام آموزشی به شدت نخبه گرایی وجود دارد که با وجود پی ریزی آن توسط نطام پادشاهی پیش از انقلاب 1789 در همه دولت ها و نظام های 2 قرن گذشته تداوم پیدا کرده است. مدارس عالی فرانسه که گروه بسیار کوچکی به آن راه مییابند مهم ترین مقام های سیاسی و اقتصادی یا صاحبان قدرت را تربیت میکنند. همه پژوهش هایی که بروی دانشجویان این موسسات نخبه گرا صورت گرفته حاکی از تعلق آنها به طبقات بالای جامعه دارد. در حقیقت ما با نوعی بازتولید اجتماعی سر و کار داریم که در آن تحرک اجتماعی بسیار کند است.

+++

قرار بود به دعوت لیگ حقوق بشر نشستی در دانشگاه سوربن درباره دانشجویان بهایی که از تحصیل محروم شده اند برگزار شود اما به دلیل اعتصابات دانشجویی و دانشگاه این کنفرانس لغو شد. قرار بود در این کنفرانس عبدالکریم لاهیجی، شهلا شفیق، فواد صابران، سوزان پری (دانشگاه امریکایی پاریس ) و خود من شرکت کنند. من میخواستم درباره نوع برخورد به اقلیت های دینی به رسمیت شناخته نشده از جمله درباره بهایی های صحبت کنم. در کتاب های درسی از بهایت به عنوان دین ساخته استعمار یاد میشود و از خود بهایی ها به عنوان "نجس". در سال های اخیر فشار بر دانش آموزان و دانشجویان افزایش یافته است.

+++

اینهم شعری زیبا از سایه با تار لطفی که این روزها بطور اتفاقی پیدا کرده ام و روزی یکی دو بار گوش میکنم.

http://www.youtube.com/watch?v=Pn1W0-_KwAI

 




+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 21:53  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 


دیدار با چند تن از دوستان دانشگاهی که به مناسبت های مختلف به اروپا آمده اند فرصتی بود برای صحبت دوباره درباره اوضاع دانشگاهی ایران. فشار به استادان گویا بیشتر میشود و اشکال جدیدی پیدا میکند. همین فضا هم سبب میشود آنها بیشتر احتیاط کنند. دوستی از دانشگاه یکی از شهرهای مرکزی ایران میگفت که به ما اینطور فهمانده اند که باید مواظب حرف زدن خودمان در کلاس باشیم و خلاصه خبرها به آقایان میرسد. دوست دیگری میگفت پس از مدتها تلاش توانسته برای خود فرصت مطالعاتی در اروپا جور کند ولی وزارت علوم با دخالت رسمی مانع از عملی شدن این سفر شده است و در مصاحبه حضوری آشکارا به او گفته اند که حرف هایش سر کلاس درس بیش از اندازه انتقادی است از موضوع کلاس فراتر میرود. نگرانی ها همچنین متوجه فضای عمومی و بی انگیزه شدن دانشجویان نسبت به سال های گذشته است.

+++

ترم دوم سال شروع شده است با اعتصابات استادان دانشگاه ها برای اعتراض به قانون جدید دولت درباره دانشگاه ها بویژه در بخشی که به ساعات کار استادان و ارزشییابی فعالیت های آنها مربوط میشود. من در کلاس های هفته اول سعی کردم کمی درباره ریشه های این بحران و رابطه آن با فرهنگ و سنت های دانشگاهی فرانسه و اروپا با دانشجویان صحبت کنم. بسیاری از دانشحویان از شنیدن اینکه اولین اعتصاب استادان در نیمه اول قرن سیزدهم میلادی یعنی حدود 8 قرن پیش رخ داد در اعتراض به دخالت های مقامات مذهبی آن زمان بویژه پاپ در امور سوربن که تا قرن ها یک دانشگاه مذهبی مسیحی بود. برای استادان دخالت دو نهاد قدرتمند جامعه یعنی سیاست و مذهب همیشه با بدبینی و عدم اعتماد همراه بوده است. در حقیقت استقلال دانشگاه به معنای عدم دخالت این دو نهاد و آزادی کامل استادان و دانشجویان در پژوهش و مطالعه و تدریس بوده است و این استقلال تا به آن حد بصورت ارزش اصلی در آمده که حتی تنظیم ساعات کار و یا ارزشیابی فعالیت های پژوهشی و آموزشی هم در زمره آزادی های دانشگاهی به حساب میاید. دانشجویان بطور فعال در بحث ها  شرکت میکنند البته گاهی به عنوان مخالف با من چرا که با اعتصابات کنونی به دلایل صنفی موافقند و برخی روی خوشی با تحلیل تاریخی و جامعه شناسی من نشان نمیدهند. برای من مواضع آنها قابل درک داست درست مثل همکارانی را که بخاطر عضویت در سندیکاها بیشتر نقطه نظر صنفی خود را بیان میکنند. منظور من از این بحث ها قانع کردن کسی نیست. در شرایط بحرانی و هیجانی کسی را با منطق تاریخی و جامعه شناسی نمیتوان قانع کرد. هدف من طرح مسئله بصورت انتقادی و نشان دادن گرهگاه بحث است.

+++

در پی کنفرانسی که سال گذشته در سنای فرانسه در رابطه با دویستمین سال برقراری رابطه ایران و فرانسه برگزار شد کتاب این کنفرانس هم چند روزی است از چاپ بیرون آمده توسط انستیتوی اروپایی مطالعات عالی ایران. یک فصل این کتاب مربوط میشود به مطلبی که من درباره تاثیر فرانسه در شکل گیری نظام آموزشی جدید در ایران مطرح کردم. در این کتاب که به همت محمود دلفانی چاپ شده مطالبی از فوشه کور ایرانشناس فرانسوی، یدالله رویایی، فرانسیس ریشارد، مریم حبیبی، میشل ماکینسکی، سیما طاهری به چشم میخورد.

+++

کتاب جالب دیگری به زبان فرانسه هم این روزها منتشر شده بنام " 20 ساله بودن در دیار آیت الله ها" از دو جامعه شناس ایرانی فرهاد خسرو خاور و امیر نیک پی. این نوشته خواندنی که بر پایه مصاحبه با جوانان در قم شکل گرفته است در حقیقت بخشی از پژوهشی را تشکیل میدهد که این دو جامعه شناس در مناطق مختلف ایران انجام داده اند و از جمله اشکال دینداری و رابطه جوانان با دین، جامعه، سیاست را مورد تحلیل قرار میدهد. نکته بسیار اساسی در تحلیل های کتاب ذهنیت جوانان است در رابطه به مسائل عرفی و سکولار، امر قدسی، مذهب رسمی و روحانیت. جوانان به نوشته کتاب رابطه ای خودویژه با دین دارند و اشکال دینداری انهایی که باور دینی دارند ویژه است و گاه در برابر قرائت رسمی دین دولتی قرار دارد. نکته اساسی در تحلیل ها پیچیدگی و تنوع رابطه با دین و نمادها و نشانه های سکولار جامعه است و حالت های بینابینی که در بسیاری از جوانان دیده میشود.

+++

نمایش باله معروف "ریموندا" (Raymonda) در اپرای پاریس فرصتی بود برای دیدن این نمایش زیبا که به آخرین باله بزرگ قرن نوزدهم شهرت دارد. این باله که توسط گلازونوف روس خلق شده از هنر ایتالیا و فرانسه الهام گرفته بیانگر نوعی نوستالژی شرق راز آلود است که اروپای روشنفکری قرن نوزدهم را فرا گرفته بود. ادبیات این دوره اروپا هم نوعی نگاه شیفته به شرق داشت و در بسیاری از آثار آن زمان از جمله در نوشته های فلوبر و ویکتور هوگو میتوان دید. قهرمان باله دختری است که با پسری از دنیای اجتماعی خود قصد ازدواج دارد ولی در رویایش مردی از شرق را هوس میکند. این مرد (عبدالرحمان) از خواب به زندگی واقعی او میاید و حتی قصد ربودنش را میکند.

برای دیدن بخشی از باله به این نشانی مراجعه کنید.

 http://www.youtube.com/watch?v=TNiO9iWPT4I&feature=related

+++

این هم نتیجه گیری مقاله ای که در مجله ایران نامه شماره آخر چاپ کرده ام :

http://www.fis-iran.org/fa/irannameh/volxxiv/iranseducationalsystem

 

نظام آموزشی ایران دستخوش بحران های چند گانه است که به سمتگیری های ایدئولوژیک-دینی و سیاسی آن در 30 سال گذشته بازمی گردد. این بحرانها کارکردهای اصلی نظام آموزشی را دستخوش نظام گسیختگی و هرج و مرج بی سابقه ای کرده است.  

اولین و شاید مهم ترین این بحران ها مربوط به هدف اصلی نظام آموزشی کنونی ایران یعنی تربیت و آموزش اسلامی می شود. تحمیل یک مذهب دولتی از بالا به مدارس از طریق روش های آمرانه در حقیقت به بیراهه بردن آموزش در دنیای امروزی است که در پیشرفته ترین کشورهای جهان  بر پایه توجه به آزادی و روح پرسشگر و کنجکاو انسان معاصر بنا شده است. مشکل کلیدی مدرسه اسلامی شده در ایران درک مخدوش از انسان، آموزش و تربیت اوست. انسان مطلوب و آرمانی برنامه درسی ایران فردی است "متعبد" و "متعهد" که آزادی انتخاب ندارد، دگم های فلسفی و دینی نظام حاکم را بی پرسش و چون و چرا می پذیرد و خدمتگزار وفادار و مطیع یک حکومت دینی است. این الگوی "انسان اسلامی" نه نماینده یک شهروند خودمختار و آزاد اندیش با روح نقاد که فرد نیمه اجتماعی است که به دنیای مدرن و جهانی شده پشت می کند و نگاهش به گذشته های دور و سنت است.

بحران ایدئولوژیک-دینی نظام آموزشی بار دیگر رابطه دین با آموزش را در پرتو تجربه سه دهه اخیر ایران به میان می کشد. قانون اساسی معارف ایران که در سال 1390 از تصویب مجلس شورای ملی ایران گذشت توانسته بود حدود یک قرن پیش تعریف مدرنی از آموزش دینی را در مدارس جدید ارائه دهد. این راهکار تاریخی هوشمدانه بعدها در روند تثبیت و گسترش نظام آموزشی پی گرفته شد و به یک الگوی آموزشی پذیرفته شده درآمد. در نظام آموزشی سال های پیش از 1357 در کنار درس دینی سایر علوم از استقلال لازم برخوردار بودند و تداخلی در آنها بوجود نمی آمد. الگویی که امروز در شماری از کشورهای دیگر نیز رایج است. در برخی نظام های آموزشی نیز برای احترام به آزادی انتخاب دانش آموزان و خانواده ها درس دینی حالت اجباری ندارد.  اسلامی کردن مدارس با رویکردی شیعه محورانه و ایدئولوژیک، گذشته گرایی در مطالب درسی، تحریف تاریخ و یا تداخل آموزه های دینی در سایر حوزهای علمی نوعی عقب گرد تاریخی نظام آموزشی به شمار می رود. استفاده ابزاری از نظام آموزشی برای حاکمیت یک دین ایدئولوژیزه شده به معنای تباهی آموزش و نسل های جوان ایران است.

بحران دوم نظام آموزشی ایران به روش های تربیتی و روابط اجتماعی درون مدارس مربوط میشود. تحمیل یک دین دولتی به نظام آموزشی و تلاش برای کنترل مدارس سبب کاربست روش های غیر دموکراتیک و برخوردهای خشونت آمیز و ضد آموزشی می شود. روش های آموزشی نیز تحت تاثیر این فضا مسموم هستند و دانش آموز از حقوق فردی و جمعی بسیار ناچیزی در مدارس برخوردارند. نظام آموزشی با مجموعه گسترده ای از ممنوعیت ها، محدودیت ها و دخالت های نامتعارف بسیاری از جوانان ایران را بر سر دوراهی  تظاهر و دورویی و یا مقاومت و طغیان قرار می دهد. "بود" و "نمود" جوان ایرانی از سنین پایین به یک گونه نیست و زندگی کردن این دوگانگی رنج آور جامعه ما را درگیر بحران اخلاقی همه گیر قرار کرده است. روندهای جامعه پذیری جوانان ما در محیط های آموزشی به این ترتیب تنش زا، پر تضاد و آسیب شناسانه است و بر روح و روان آنها تاثیرات بلند مدت بسیار نامطلوبی بر جا می گذارد. جنگ فرهنگی میان جوانانی که میخواهند دنیای امروز را زندگی کنند با تلقی و درک گذشته گرا و سنتی نظام آموزشی برفضای مدارس و دانشگاه ها و خیابانها سنگینی می کند. 

بحران سوم نظام آموزشی به برنامه ها و مطالب درسی باز می گردد. تلاش برای همسو جلوه دادن داده های علمی با آموزه های دینی و سنت های اسلامی درعمل نظام آموزشی را با تناقضات اساسی مواجه می کند. سانسور بخشی از مطلب علمی و یا تلاش ناموفق برای دیدن همه پدیده های بشری و تاریخ و جامعه از منظر دینی پی آمدهای ناگزیر این انتخاب ناممکن و تضاد آفرین است.

بحران دیگر نظام آموزشی نوعی سرگشتگی هویتی است که جوان ایرانی از همان ابتدای ورود به مدرسه با آن رودررو می شود. هویت دینی و هویت ملی در برنامه درسی تعاریف و مرزهای مغشوش دارند و امر هویت یابی نسل جدید را با تنش و بحران مواجه می کند. به این تنش هویتی بومی باید گرایش غرب ستیزی کور و ایدئولوژیک را اضافه کرد که ایران را در فضای جنگ تمدنی با دنیا قرار می دهد. گفتمان غالب در نظام آموزشی ایران  نماینده فرهنگی درون گرا، پرخاشجو، دگر ستیز و نابردبار است. مطالب درسي، الگوهای رفتاری تحميلی، نظارت دائمی، و استفاده از روش‌هاي خشونت‌آميز، برای القاء و درونی کردن برخي ارزش‌ها و هنجارهاي رسمی سياسی يا مذهبی، با دنياي ذهني و روحيات و نيازهاي فرهنگ امروزي نوجوانان و فرديت آنها ارتباط چنداني ندارند. قهرمانان اصلي کتاب‌هاي درسي امروز ايران زبير، عمّار ياسر، بلال حبشي، يعقوب، فرعون، سلمان فارسي، نوح، معاويه، يزيد و امثال آن ها هستند. امّا، نوجوانان و جوانان ايران از راه موسيقي، تلويزيون، راديو، سينما، کتاب و شبکه اينترنت با دنيا و فضا و فرهنگ‌ ديگری ‌نيز آشنا می‌شوند که قهرمانان و الگوهاي رفتاري ديگری را به آنان عرضه مي کند. بحران  و تنش های هویتی نوعی فرو پاشی فرهنگ ملی،  انفعال و عدم مشارکت موثر و فعال ما در روندهای جهانی شدن را در پی می آورد. جوان ایرانی امروز بجای آموختن فرهنگ کثرت گرا، باز و بالنده کشور درگیر تضادها و تنش های بی سرانجام و بی پایانی می شود که جز تخریب هویتی و دوری از فرهنگ ملی حاصلی ندارد.

بحران پنجم نظام آموزشی ایران مربوط به خصلت تبعیض زای آن می شود. برنامه درسی ایران به گونه ای آشکار اشکال مختلف تبعض را ترویج می کند و ناقض برابری انسان هاست.  زن و مرد، شیعه و غیر شیعه، فارس و غیر فارس، مسلمان و غیر مسلمان در مطالب درسی ایران جایگاه یکسانی ندارند. به این ترتیب افراد در نگاه کتاب های درسی انسان های برابر نیستند و بر اساس جنسیت، دین، نحوه دینداری و وابستگی قومی در سلسله مراتب ارزشی تعریف می شوند و مورد داوری قرار می گیرند. کسانی از همان هنگام تولد شهروند درجه اول هستند و کسانی هم بخاطر جنسیت، دین، هویت قومی و نوع تفکر خود شهروند درجه دوم وسوم می شوند.

بحران ششم کارایی نظام آموزشی است. رشد کمی سال های گذشته نه تنها بر کیفیت آموزشی در همه سطوح تاثیر بسیار منفی بر جا گذاشته که کارکرد آن در رابطه با جامعه و اقتصاد هم دچار نوعی نظام گسیختگی و هرج و مرج شده است. نارضایتی معلمان، کمبودهای مدارس، بیکاری گسترده دانش آموختگان و ادامه روند گسترده مهاجرت نیروهای متخصص و مغزها بسوی کشورهای دیگر نشانه اجتماعی وضعیت بحرانی کنونی هستند.

بخاطر همه این بحران هاست که میتوان امروز از شکست پروژه اسلامی کردن نظام آموزشی در ایران سخن به میان آورد. این داوری را پیش از همه خود مسئولین سیاسی و آموزشی کشور در اشکال گوناگون تکرار می کنند. ناکامی در اسلامی کردن نظام آموزشی یک شکست اخلاقی و سیاسی بزرگ  برای حکومتی است که به نام دین و معنویت یکی از نامقبول ترین نظام های آموزشی دنیا را بوجود آورده است. نماد این شکست رفتارها و فرهنگ نسل جوان است که آشکارا  در برابر دنیای ارزشی قرار می گیرد که نظام آموزشی در طول سال ها تلاش کرده است به آنها تحمیل کند. اشتباه کلیدی مسئولین سیاسی شاید این باشد که آنها مدرسه را با کارخانه اشتباه گرفته اند و بر این باورند که می توان در مدرسه "ربات های" بی اراده و تابع یک نظام ارزشی ایدئولوژیک را "شبیه سازی" و "تولید" کرد. در حالیکه همه پژوهش های آموزشی نشان می دهند که آموزش و یادگیری روندهای زنده، پویا و پیچیده ای هستند که در آن دانش آموز بعنوان کنشگر نقش فعالی دارد و مطالب درسی را در پرتو تجربه ها و دانستنی های دیگر خود می آموزد. نباید از یاد برد که مدرسه تنها منبع یادگیری جوانان نیست و آنها از دنیای پیرامون نیز بسیار می اموزند. شکل گیری و گسترش فرهنگ جوانان که آشکارا در برابر فرهنگ رسمی قرار دارد نشانه ای آشکار از عدم کارکرد مطلوب نظام آموزشی مبتنی بر دکترین مذهبی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 16:9  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

جنگ و خونریزی در غزه همه جا موضوع بحث است. در دانشگاه بیشتر همکاران لحن بسیار انتقادی و تلخ دارند درباره خشونت ها، انبوه کشته گان و روند بی پایان بازتولید نفرت و دشمنی. چند بحث هم با همکارانی داشتم که یهودی هستند. بیشتر آنها مخالف جنگ و کشته شدن بیگناهان  و اقدامات دولت اسرائیل هستند هر چند با حماس هم بسیار مخالفند. به یکی از آنها میگویم که هیچ استراتژی بهتر از این در خدمت بنیادگرایی مذهبی و بنیادگرایان نیست چرا که آنها از شهادت و مرگ در جهت پیشبرد اهداف و گسترش نفوذ خود استفاده میکنند. کشته شدن بیش از 250 کودک در دو هفته اول جنگ و نمایش روزانه جنازه های خون آلود آنها هزاران بنیادگرای جدید در دنیای اسلام بوجود میاورد و روند دمکراتیزه کردن آن را باز هم دشوارتر میکند.

شب ها گاه کانال های مختلف تلویزیونی دنیا و یا سایت های خبری را برای مقایسه پیرامون چگونگی پوشش این جنگ نگاه میکنم. تفاوت ها گاه به آن اندازه فاحشند که گویی ما دو حادثه متفاوت و یا دو جنگ متفاوت را زندگی میکنیم. وجدان خبرنگاری و روشنفکری هم بسیار متغییر است از این کشور به آن کشور، از این حوزه تمدنی به حوزه تمدنی دیگر. دوراندیش ترین ها به چراها فکر میکنند و چگونگی پایان دادن به این دور باطل مرگبار. کسانی هم با چشمان بسته فقط از انتقام وخشنونت های بیشتر حرف میزنند.

+++

دوستی برایم لینک فیلم کوتاه ایرانی را فرستاده است بنام "کمی بالاتر" اثر مهدی جعفری که در فستیوال بوستون نشان داده شده است. با دیدن فیلم لحظات طولانی بی حرکت میمانم. چند دقیقه برای نشان دادن لایه های عمیق جامعه و ذهنیت هایی که گاه برای کسانی که به پیچ و خم های  ژرفای  در از نظر

داستان فیلم ساده است. دو جره ثقیل در جایی کنار هم پارک میکنند. راننده یکی از دو معلمی سالخورده بازنشسته ای است که ظاهرا برای درآمد بیشتر و گذران زندگی بناچار به رانندگی جره ثقیل روی آورده است. راننده دیگر هم جوانی است که برای شرکتی که ماشین کرایه میدهد کار میکند. پیرمرد عصبی و ناآرام است، چیزی آزارش میدهد و نمیحواهد به عقب کامیون نگاه کند. جوان با وجود بکار انداختن ماشین خود از نگاه کردن به بالابر جره ثقیل طفره میرود و یا تلفنی با نامزدش حرف میزند و یا از مشکلات او با معلم بازنشسته درددل میکند. فیلم در آینه یکی از دو کامیون تمام میشود آنجا که میتوان جناره به دار آویخته شده دو محکوم به مرگ را دید که بروی چنگک بالا بر جره ثقیل آویزانند. فقط با دیدن این صحنه است که حرف ها، حرکات و نشانه های فیلم معنا پیدا میکنند. آدمکی که بروی آیینه جلوی کامیون پیرمرد آویزان است و فیلم با آن شروع میشود، حرف های جوان، وجدان نا آرام و نگاه های مضطرب معلمی بازنشسته ای که گویی به سرنوشت خود لعنت میفرستد و از زندگی خود متنفر است. اینجا گوشه ای از ایران است. مردمی منفعل به تماشا ایستاده اند. گویی دارند کس دیگری را اعدام میکنند و آنکه بر سر دار است من و شما نیستیم. شاید این اتفاق ده ها بار در سال در گوشه و کنار کشور تکرار شود. این ها را برای عبرت به مردم نشان میدهند ولی آیا راه آموزشی بهتری به نظر "آموزگاران" جامعه نمیرسد.

یادم میاید زمانی که شش سال بیشتر نداشتم پدر و مادرم مرا به تماشای مراسم اعدام محکومی بردند که زنی را درشهر ما سمنان به قتل رسانده بود. صبح زود پیش از طلوع آفتاب صدها نفر برای دیدن "مراسم اعدام" در قطعه زمینی در کنار شهربانی و زندان شهر جمع شده بودند. محکوم با صدای لرزان مردم را نصیحت میکرد و به آنها میگفت که باید از سرنوشتش درس گرفت. یادم هست مثال تخم مرغ دزد را میزد و میگفت اگر زمان نوجوانی و دزدی های کوچک جلویش را گرفته بودند شاید کار به اینجا کشیده نمیشد. پدرم در لحظه اعدام جلوی چشمان مرا گرفت. وقتی دستانش را از روی چشمانم برداشت باد صبحگاهی مرد محکوم را بالای چوبه بلند دار آرام آرام تکان تکان میداد. من تا سال ها خواب جناره ای را میدیدم که در آن سپیده دم بهاری بر بالا چوبه دار بود و مردمی که پایین با خونسردی به تماشای مرگ یک محکوم آمده بودند. از زمان آن اعدام چند سال میگذرد ؟ چند نفر را به این گونه اعدام کرده اند و چه میزان از دزدی و جنایت کاسته شده است ؟

سال ها بعد مطلبی خواندم از جمالزاده نویسنده چیره دست کشورمان درباره گذشته و تاریخ زندگیش. جایی از این مطلب نوشته بود به چه خاطر از سال های دور ایران را ترک کرده است. تا آنجا که یادم هست او نوشته بود که روزی از میدان مولوی تهران گذر میکرده و شاهد آتش زدن یک بهایی بوده است. آنچه شاید برایش به اندازه آتش زدن زنده زنده یک انسان دردناک به نظر میرسید مردمانی بودند که به هر سو میدویدند تا چند شاهی نفت بخرند و بروی مرد بهایی بریزند تا به باور خود "ثوابی" برده باشند. جمالزاده میگوید که تصویر این حادثه را هیچگاه نتوانسته از ذهن خود بزداید.

این سنگ دلی ها و رابطه "حل شده" با خشونت شاید یکی از کلیدهای (یکی و نه فقط) درک تاریخ ایران و حوادث و فراز و نشیب های گاه غیر قابل فهم آن باشد. وجود خشونت البته خاص جامعه ایران نیست. تفاوت مهم شاید با بسیاری کشورهای دیگر اندیشیدن درباره اشکال خشونت و فرهنگ خشنونت و منابع آن بازتولید ذهنیت و فرهنگ خشنونت بویژه در حوزه سیاسی است. کمتر نیروی اجتماعی هم شاید تاکنون درباره خشنونت بطور جدی کار کرده است. شاید حتی به بحث خشونت بویژه در حوزه سیاسی هم بسیار کم پرداخته شده است. 5 سال پیش مقاله ای درباره منابع فرهنگ خشونت در تجربه ایران نوشته بودم که هنوز هم میتوان آنرا بروی سایت ها خواند. در آن زمان مطالعه کتاب هانا آرنت (ترجمه فارسی فولاد وند) بروی من تاثیر فراوان گذاشت. وی در مورد کاربرد خشونت در سیاست و مسائل اجتماعی در جایی از کتاب میگوید راه هایی که ما برای رسیدن به هدف انتخاب میکنیم گاه بیشتر از هدف ها با آینده ارتباط پیدا میکنند. در جریان بحث ها و میزگردها و کنفراس های آن زمان بسیاری به من خرده میگرفتند که این حرف ها در جامعه ای مانند ایران ساده لوحانه است. خشونت از نظر آنها زاییده ظلم ها اجتماعی و شرایط جامعه است. ولی از نظر من وجود حشونت و بازتولید آن یک برد فرهنگی و ذهنیتی دارد که نباید آنرا دست کم گرفت. مبارزه با بی عدالتی و ظلم و یا مبازره برای دمکراسی با مبارزه علیه خشنونت در همه اشکال آن بی ارتباط با یکدیگر نیستند.

 آنچه شاید ساده انگارانه باشد برقراری رابطه مکانیکی و خطی میان پدیده های اجتماعی است. تجربه جوامعی موضوع خشنونت بطور جدی در افکار عمومی طرح شده رابطه با خشونت هم عوض شده است. لغو اعدام در کشورهای اروپایی به افزایش جنایت منجر نشده است. امروز افکار عمومی اروپا به خشونت پلیس و یا نهاد های رسمی با حساسیت بیشتری از 30 سال قبل برخورد میکند.

پیرمرد و جوان در این فیلم شاید آیینه دو نسل در ایران اند. نسلی که به گذشته های دورتر تعلق دارد و با دیدن جناره ای بر سر دار به عذاب وجدان دچار میشود و بی قراری میکند ولی بهر حال آنرا بعنوان واقعیت میپذیرد و منفعلانه به آن تن در میدهد و نسلی که گویی برایش اعدام کردن و تماشای جنازه آویخته شده بروی وسیله نقلیه شخصی اش مانند نمایشی است عادی در متن زندگی روزمره. آنچه که اعدام در ملاء عام در عمیق ترین لایه های وجدان انسانی میکشد جوهر ضد بشری خشونت است. گویی این نمایشی تکراری حتی ارزش فکر کردن را هم ندارد.

بخش اول

 http://www.youtube.com/watch?v=9L3yvp7tiMA

بخش دوم

http://www.youtube.com/watch?v=1A_aU98UY8A

+++

چند روز پیش پس از مدتها دوستی قدیمی را دیدم و فرصتی شد چند دقیقه ای با هم حرف بزنیم. بهش گفتم که خیلی سرحال به نظر میاید. گفت که این به شکل جدید زندگیش مربوط است. بعد هم برایم توضیح داد که پس از یک دوره طولانی زندگی مشترک با همسرش هر دو تصمیم گرفته اند در دو خانه جدا از یکدیگر زندگی کنند بدون آنکه از همدیگر جدا شوند. آنها یکدیگر را هفته ای دو یا سه بار میبینند و برخی از فعالیت هایشان هم مشترک است ولی این جدا زندگی کردن به هر دو تن نوعی آزادی عمل هم میدهد تا از استقلال هم برخوردار باشند. حرف هایش برایم جالب بود بویژه آنکه از تجربه اش بسیار رضایت دارد. بهش گفتم که مجله معروف "علوم انسانی" فرانسه 7 سال پیش شماره مخصوص تحلیلی داده بود پیرامون زندگی مشترک دو فرد با یکدیگر و ظهور اشکال جدید همزیستی در جامعه امروزی. از جمله این اشکال جدید زندگی مشترک زوج در دو مکان مختلف است برای پرهیز از برخی درگیری های روزمره پیش پا افتاده، برخورداری از میزانی از آزادی و استقلال برای کارهای فردی و یا داشتن روابط اجتماعی خاص خود. این مطالب که از دیدگاه روانشناسی، انترپولوژیک و جامعه شناسی نوشته شده اند به تحلیل علل این گرایش های جدید میپردازند و از جمله به شکل گیری فردیت جدید و اهمیت پیدا کردن "فضای خصوصی" در برابر "حوزه عمومی" و یا نیازهای روانی و فردی هر شخص به برخورداری از نوعی خلوت درونی با خویشتن اشاره میکنند.

+++

خبرنگار روزنامه آساهی چاپ ژاپن برایم صفحه ای از روزنامه را فرستاده است که در آن مقاله ای درباره تجربه زندگی اروپایی من و برادرم وحید که در برلن زندگی میکند چاپ شده است. دو ماه پیش که این خبرنگار ژاپنی برای اولین بار ایده اش را تلفنی مطرح کرد فکر نمیکردم این کار سر و سامان بگیرد. ولی او با پیگیری چندین بار به دانشگاه آمد و چند ساعتی درباره مهاجرت من به اروپا و وضعیت خانوده با من حرف زد و همینطور اوضاع ایران. بعدش هم رفت برلین سراغ برادرم وحید برای تکمیل گزارش و پرسش درباره تجربه و زندگی او. چیزی که در کارش در مقایسه با دیگر خبرنگاران جالب بود وقت گذاشتن برای کار و دقت بی نظیر او بود برای دانستن و درک همه جزئیات. همکاری که از ناگویا برایم پیامی فرستاده درباره این مقاله فرستاده نوشته است که مقاله بسیار عاطفی و شخصی نوشته شده و اشک خواننده را در میآورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:23  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

سفر کوتاه به شهر رن مرکز استان بروتاین در غرب فرانسه. کنگره بین المللی درباره کارایی و برابری در آموزش. در بسیاری از بحث های آموزشی در اروپا کسانی این دو مفهوم را در برابر یکدیگر میگذارند یعنی میگویند هر جا سخن از کارایی به میان می اید منظور کم کردن و یا صرفه جویی مالی است با هدف افزایش بهره وری و این به بدتر شدن خدمات آموزشی برای گروه های تهیدست جامعه منجر می شود. بیش از 350 پژوهشگر از فرانسه و برخی دیگر از کشورهای اروپایی به مدت سه روز نقطه نظرات و پژوهش های خود پیرامون این مسئله را مطرح کردند. دو سخنران اول کنگره با دو تحلیل متفاوت نشان دادند که برخورد به این پرسش اساسی کار چندان آسانی نیست. سخنران اول به تحلیل موضوعی دقیق از پروژه های دولتی فرانسه در 5 سال گدشته نشان میدهد که گرایش مسلط در گفتمان دولت صرفه جویی اقتصادی از طریق کاستن هزینه های آموزشی است با شعار بالا بردن کارایی و بی اعتنایی به مسئله برابری در برخورداری از امکانات آموزشی توسط گروه های اجتماعی مختلف.

سخنران دوم با تکیه به پژوهش معروف بین المللی "پیزا" که در بیش از 50 کشور بطور همزمان بروی دانش آموزان پایان دوره راهنمایی صورت میگیرد نشان میدهد که کم شدن نابرابری میان دانش آموزان هر کشور فقط با بالا رفتن کارایی نظام تامین می شود و کشورهایی که فقط بروی فرصت های برابر و عدالت (بدون پرداختن به کارایی) تکیه می کنند در عمل نتیجه معکوس میگیرند و میزان نابرابری میان جوانان بیشتر میشود. کره جنوبی، فنلاند، سوئد و دانمارک از جمله این کشورها هستند که در صدر جدول پیزا هم قرار گرفته اند. همه این کشورها با حذف کردن مردودی و تجدیدی تا سال آخر راهنمایی تلاش می کنند همه بچه ها با برخورداری از سطح متوسط آموزشی به کلاس بالاتر بروند. اجرای چنین سیاستی نیازمند امکانات و سرمایه گذاری سنگین و روش های آموزشی و تربیتی کارا و مشارکتی است. همه این کشورها بیش از 6.5 درصد تولید ناخالص ملی را صرف آموزش می کنند (ایران به جمعیتی جوان حدود 3.5 درصد از تولید ناخالص ملی را صرف آموزش می کند). جایگاه برجسته کره جنوبی از هر نظر جالب است. این کشور 30 سال پیش موقعیتی نزدیک به ایران داشت و اکنون در میان 3 کشور اول دنیا از نظر آموزشی جا دارد. بدون سروصدا و بدون شعار. شاید پیشرفته های چشمگیر اقتصادی این کشور ارتباط مستقیمی با کیفیت آموزشی این کشور دارد. همکاری که در اوایل اکتبر دو هفته ای به کره جنوبی رفته است از پیشرفت ها و کارایی چشمگیر کره ای ها در همه زمینه ها تعریف می کند.

غروب روز اول کنگره دعوت شهردار شهر رن بودیم. استان بروتاین از 10 سال پیش به این سو توجه خاصی به آموزش بویژه در رابطه با محیط زیست دارد و شهردار هم درباره سیاست های خاص محلی چند دقیقه ای حرف می زند ولی حواس ما بیشتر متوجه تابلوهای نقاشی زیبای سالن باشکوه پذیرایی شهرداری است و معماری آن.

بروتاین منطقه سرسبز و بسیار زیباست با سنت ها، فرهنگ و زبان خاص. دوستان فرانسوی که از پاریس و یا مناطق دیگر آمده اند با شوخی می گویند که بروتاین بسیار دیر فرانسوی شده است. میزبانان ما همه جا اصرار دارند سنت های محلی را برجسته کنند از شراب سیب (سیدر) تا غذاهای محلی و شیرینی های بسیار خوشمزه. یکی از معروف ترین دیدنی های منطقه کلیسای باشکوه "مون سن میشل" است که بروی بلندی در میان آب دریا قرار دارد. 4 سال پیش من در یک پیاده روی چند روزه  از بخشی از ساحل صخره ای این منطقه دیدن کرده بودم.

اولین ساکنان شهر 2 قرن پیش از میلاد مسیح به این منطقه آمدند. شهر رن  کلیسای شهر رن که در قرن چهارم بنا شده در دوره رنسانس به شکل کنونی گسترش یافته و از نظر سبک معماری نئوکلاسیک است. یکی از معروفترین بناهای شهر پارلمان نام دارد که در قرن شانزدهم بنا شده و در پی آتش سوزی سال 1994 ، 2 سال پیش با پایان یافتن بازسازی قابل بازدید شده است. من پیشتر هم چند بار به رن آمده بودم. در این سفر برای اولین بار سوار مترو تمام اتوماتیک و بدون راننده شهر شدم. به همکارانم میگویم مدرن شدن افراطی هم چیز غیر قابل تحملی است. در ایستگاه ها بجای انسان همه کارها را ماشین ها انجام می دهند. آدم ها در برابر ماشین ها صف می کشند با رفتاری ماشینی برای خریدن بلیط یا دیدن مسیر و یا پیدا کردن آدرس. شب برای شام به یک رستوران سنتی رن می رویم برای خوردن "کرپ" از گندم سیاه درست شده. بر سر موضوع ماشینی شدن بین ما بحث در می گیرد. می گویم حیف از این شهرهای تاریخی زیبا که بخشی از روابط انسانی را به نفع ماشین حذف می کنند. در حقیقت انسان ها توسط ماشین مصادره شده اند. به آنها میگویم که مخالفت با ماشینی شدن افراطی به معنای مخالفت با مدرن شدن نیست. ارتباطات انسانی عادی در انسانی شدن فضای ما نقش بازی می کنند. همگی با من موافق نیستند و 2 ساعتی درباره موضوعی حرف می زنیم که ربطی به کنگره ندارد و به قول یکی از همکاران یک استراحت روانی برای بحث های پرهیجان روز بعد.

 

+++

در فرانسه مرد جوانی که چند ماه پیش از همسرش به دلیل باکره نبودن شکایت کرده بود و دادگاه اولیه هم درمیان شگفتی همگان رای به لغو ازدواج داده بود توسط دادگاه تجدید نظر محکوم شد. عروس و داماد هر دو مراکشی هستند و این ماجرا سر و صدای فراوانی هم در فرانسه بر پا کرد. داماد مدعی بود که عروس در مورد باکره بودن خود دروغ گفته است. طرح این موضوع در فرانسه به عنوان نوعی توهین به زنان و بازگشت به سنت های مذهبی تلقی شد و سر و صدای فراوانی هم بر پا کرد. برای خواندن متن کامل شیرین جزایری خبرنگار رادیو آلمان با من به این آدرس مراجعه کنید :

http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,3809139,00.html



مقاله مفصلی که درباره سیاست ها و سمتگیری های نظام آموزشی ایران در 30 سال گذشته برای شماره آینده مجله فارسی ایران نامه می بایست می نوشتم به پایان رسید. بخش مهمی از مطلب به تحلیل انتقادی سیاست های رسمی و محتوای آموزشی در ایران اختصاص دارد. در سطور پایانی مقاله نوشتم که " اشتباه کلیدی مسئولین سیاسی شاید این باشد که آنها مدرسه را با کارخانه اشتباه گرفته اند و بر این باورند که می توان در مدرسه "ربات های" بی اراده و تابع یک نظام ارزشی ایدئولوژیک را "شبیه سازی" و "تولید" کرد. در حالیکه همه پژوهش های آموزشی نشان می دهند که آموزش و یادگیری روندهای زنده، پویا و پیچیده ای هستند که در آن دانش آموز بعنوان کنشگر نقش فعالی دارد و مطالب درسی را در پرتو تجربه ها و دانستنی های دیگر خود می آموزد. نباید از یاد برد که مدرسه تنها منبع یادگیری جوانان نیست و آنها از دنیای پیرامون نیز بسیار می اموزند. شکل گیری و گسترش فرهنگ جوانان که آشکارا در برابر فرهنگ رسمی قرار دارد نشانه ای آشکار از عدم کارکرد مطلوب نظام آموزشی مبتنی بر دکترین مذهبی است."

 پایان مقاله مصادف شد با حرف های بسیار پرسش برانگیز علی ذوالعلم، مشاور وزیر آموزش و پرورش و مدیرکل دفتر برنامه‌ریزی و تالیف کتاب‌های درسی. ایشان نه تنها صحبت از پروژه تفکیک جنسیتی کتاب های درسی میکنند که حتی بحث کشف جدیدی هم درباره دوره آموزشی جنسیتی پیش می کشد : ". آنچه که در دنیا وجود دارد این است که دخترها و پسرها را از این جهت مساوی دیدند.  کشوری را سراغ دارید که آموزش‌های رسمی دختر و پسر از نظر مدت زمان با هم فرق کند؟ نه نداریم ولی اگر به این جمع‌بندی برسیم یک نوآوری خواهد بود و ممکن است بقیه را هم متوجه این نکته کند". علی ذوالعلم وعده تدوین کتاب های درسی جداگانه (حتی در درس ریاضی) برای دختران و پسران را هم میدهد (سخنی که بارها پیش از این توسط وزیر نیز مطرح شده است).

آقای مشاور وزیر البته توضیح نمیدهند چرا این افکار "نوآورانه" و "بدیع" فقط برای دختران بوجود میایند . در همه دنیا تلاش نظام های آموزشی تامین برابری بیشتر دختر و پسر و کاهش تبعیض هاست در ایران ما بدنبال خلق اشکال جدید نابرابری هستیم و میخواهیم اسمش را نوآوری هم بگذاریم در حالیکه چنین مواردی در گذشته های دورتر در نظام های آموزشی اروپا و بسیاری دیگر از کشورها وجود داشته و با پیشرفت این جوامع بتدریج از میان برداشته شده است. نظام آموزشی ایران هم اکنون هم بسیار تبعیض آمیز است و مطالب درسی زن را بگونه شهروند ثانوی و فرد نیمه اجتماعی طرح می کنند. حال قرار است این وضعیت باز هم بدتر شود. البته می شود دلیل نارضایتی این دسته از افراد را کم و بیش فهمید. دختران جوان ایران جز در پوشش ظاهری خود شباهت بسیار کمی با تصویر زنان کتاب های درسی دارند. اما به جای اندیشیدن درباره علت مقاومت دختران در برابر نظام ارزشی کتاب های درسی کنونی و یا تبلیغات رسمی بیشتر به راه حل های متوسل میشوند که خود دلیل وضعیت کنونی هستند. کتاب های درسی نه تنها نگرش تبعیض آمیز خود را پنهان نمی کنند که برای آن توجیه فرهنگی و دینی و فلسفی هم ارائه میکنند : «زندگی مشترک حضرت علی بن ابی طالب و حضرت فاطمه ی زهرا نمونه ی جالبی از روابط در یک خانواده ی مقدس و محترم و اسوه و سرمشق زندگی خانوادگی است. پیامبر کارهای خانه را بین این دو بزرگوار تقسیم کرده بود؛ کارهای خارج از منزل را بر عهده ی علی بن ابی طالب و کارهای داخل منزل را بر عهده ی زهرا گذاشته بود. حضرت زهرا از این تقسیم کار بسیار خوش حال بود و می فرمود : "از این که کار خارج از منزل بر عهده ی من نیفتاد، یک دنیا خوش حال شدم..."» (تعلیمات دینی، سال سوم راهنمایی، صفحه 83)

 

+++

دیداری جالبی داشتم با دو دانشجویی فوق لیسانس که قرار است بروی مسائل ایران کار کنند. مونیکا دانشجوی ایرانی است که امسال به مدرسه عالی مطالعات اجتماعی آمده است و در پی دقیق کردن موضوع پژوهشی خودش است. در بحث بهش می گویم که حتی یک سوژه کوچک هم می تواند موضوع کار پژوهشی عمیق قرار گیرد و در ابتدای یادگیری کار پژوهشی نباید به سراغ موضوعات عریض و طویل رفت. قرار شد درباره روشنفکران لائیک دوره اول مشروطیت کار کند و آبشخورهای فکری و سیاسی آنها. مونیکا بسیار پر کار است، از دانشگاه تهران آمده و تاریخ معاصر ایران را حوب می شناسد. نفر دوم لویی دانشجوی فرانسوی مدرسه عالی علوم سیاسی است که به مسائل دانشگاهی علاقه دارد و بیشتر میخواهد بروی الگوی توسعه آموزش عالی در ایران کار کند. پسر جدی با توانایی های علمی زیادی است و قرار هم است که در یکی از دانشگاه های ایران به تدریس زبان فرانسه بپردازد.

+++

شماره آخر فصل نامه پژوهشی آموزش و کار به مسئله تبادل دانشجو در سطح بین المللی، فرار مغزها و جابجایی نیروی انسانی اختصاص دارد. من و یکی از همکاران هم مقاله ای که درباره پدیده فرار مغزها نوشته ایم. اگر این موضوع برایتان جالب است با این لینک میتوانید به سراغ این شماره بروید

http://www.cereq.fr/pdf/fe103.pdf

 

+++

دو روز پیش هنگام بازگشت ورود به محوطه مجموعه آپارتمانی به خانمی برخورد کردم با کیسه های متعددی در دست. از خرید بازمی گشت. در را برایش نگه داشتم تا بتواند وارد محوطه ساختمان مسکونی ما شود. هنگام ورود به آسانسور با توجه به اینکه دستهایش پر بود پرسیدم به کدام طبقه می رود. با نگاه تعجب آمیزی بمن گفت

به همان طبقه ای که شما می روید

نگاهی بهش کردم و علت تعجبش را فهمیدم. او همسایه دست راستی من در راهروست که بارها در گذشته با یکدیگر برخورد کرده بودیم. حسابی خجالت کشیدم از خودم و این گیجی و بی توجهی. از او بخاطر نشناختنش عذر خواهی کردم. این حادثه حسابی مرا به فکر فرو برد. من در این شهر بزرگ حتی قادر به باز شناختن همسایه خودم هم نیستم.

شب برای دوست هنرمندی که از ایران آمده و برای احوال پرسی تلفن زده بود داستان را تعریف کردم و حسابی شکایت از زندگی در شهر بزرگ و بیگانگی انسانها. خندید و قدر این بیگانگی را بدان، من که باهاش حال میکنم.گفت چقدر دوست داشتم جای همسایه تو باشم. من در تهران از دست همسایه های فضولی که به اشکال مختلف مرا زیر نظر دارند دایم در حال قایم موشک بازی هستم. چقدر آرزو داشتم جایی باشم که همسایه در آسانسور مرا نشناسد و نخواهد بداند که من چکار می کنم، میهمانان من چه کسانی هستند، در آمد من از کجاست و چرا با 35 سال سن هنوز ازدواج نکرده ام و ده ها پرسش از این دست.





+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:31  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

کتاب مربوط به دانشجویان خارجی در فرانسه دو هفته ای است از چاپ بیرون آمده است. این کتاب که باتفاق همکارم ریدا النافع نوشته شده نتیجه کار پژوهشی ما در سال های 2004 تا 2006 است. بخش اصلی این پژوهش کار میدانی بروی 1715 دانشجوی خارجی در فرانسه در سال 2005 است بر پایه پرسشنامه و مصاحبه. بخش اول کتاب شامل مقدمه ای طولانی است درباره جامعه شناسی مهاجرت و خارجی و زندگی کردن بیگانگی و بیگانه بودن در سرزمینی دیگر با فرهنگ و هنجارهای متفاوت. برای دانشجوی خارجی بیگانه بودن در محیط دانشگاه هم عاملی اضافی است که باید با شتاب برآن غلبه کرد. نوع انطباق پذیری دانشجوی خارجی با روند ادغام مهاجرین دیگر زمینه های مشترک بسیاری دارد. در مصاحبه ها دانشجویان کشورهای مختلف از تجربه ها و حس های بیگانگی خود گفته اند و کسانی که زبان فرانسه را بیرون از نظام آموزشی و به عنوان زبان خارجی یادگرفته اند دارای تجربه های سخت تر هستند. میزان شناخت و تسلط به زبان و نیز نزدیکی فرهنگی 2 عامل مهم ادغام در محیط جدید هستند و فرانسوی زبان ها و یا اروپایی ها مشکلات کمتری نسبت به بقیه دارند. در بخشی از کتاب به واقعیت های بسیار گونه گون دانشجویان خارجی اشاره شده و از زبان آمار و نیز با مراجعه به مصاحبه ها تفاوت های فاحشی که در تجربه آنها پرداخته میشود. در بخشی از کتاب برای مثال سرگذشت جوان سیاهپوست اهل سنگال درج شده که با کمک مالی اهالی محل موفق شده بلیط سفر را تهیه کند و از همان ساعت های نخست ورود به فرانسه با کار در رستوران به تامین هزینه تحصیل خود بپردازد. دانشجوی سنگالی در زمان مصاحبه هنوز موفق به اجاره خانه ای برای خود نشده و نزد دوستانش زندگی میکرد. در برابر این نمونه افریقایی به دانشجوی بورسیه ژاپنی اشاره شده که ماهیانه 2000 یورو از کشورش دریافت میکند، در بهترین محله پاریس اقامت دارد و بطور منظم اپرا میبیند.

یکی از بخش های مهم این پژوهش بررسی پروژه بازگشت به کشور خویش است. نتایج بدست آمده برای خود ما هم بسیار غیر منتظره بود. در مجموع فقط حدود 29 درصد از دانشجویان جامعه آماری با اطمینان از بازگشت به کشور خود سخن میگویند، 25 درصد قصد ماندن در فرانسه را دارند، 10 درصد میخواهند به کشور دیگری بروند و 36 درصد هم تصمیم قطعی برای آینده خود نگرفته اند. برخلاف آنچه انتظار میرفت پروژه مهاجرت فقط شامل دانشجویان کشورهای در حال توسعه نمی شود و بخش بزرگی از دانشجویان اروپایی و آمریکای شمالی هم درباره آینده و بازگشت به کشور خویش دچار تردید هستند. به نظر من در کنار بعد "عقلانی" و اجتماعی مربوط به مهاجرت نیروی انسانی کارآ (امکانات کاری و زندگی بهتر، امنیت اجتماعی و سیاسی) باید به عامل ذهنیتی و هستی شناسانه تجربه انسانی نیز توجه کرد. سفر انسان را به بیگانه ای تبدیل میکند. بیگانه در کشور خویش و بیگانه در کشور میزبان. گروهی از حس جهان وطنی در عصر جهانی شدن سخن میگویند. ولی آیا جهان وطنی خود نوعی بیگانه زیستن در محدوده مرزهای جغرافیایی نیست ؟

اینهم آدرسی که میتوان اطلاعات بیشتری درباره این کتاب کسب کرد :

http://www.ove-national.education.fr/

+++

در رابطه با مسئله مهاجرت و جابجایی نیروی انسانی متخصص مطلبی را در شماره 27 مجله اوراوریانت (Euro Orient) نوشته ام با عنوان "جابجایی بین المللی دانشجویان و گردش مغزها در دوسوی مدیترانه". شماره 27 مجله اختصاص دارد به موضوع "چالش حوزه مدیترانه در فرایند جهانی شدن". این شماره که به همت جمشید اسدی تدارک شده مطالبی دارد از پژوهشگران و دانشگاهی های حوزه مدیترانه. از نویسندگان ایرانی دیگر این شماره باید از رسول نمازی یاد کرد و مطلبی با عنوان "آیا حقوق بشر خصلتی جهان شمول دارند" ؟

+++

سفر چند روزه به آتن و پتراس در یونان برای شرکت در کنفرانسی با عنوان "آمورش عالی و عدالت اجتماعی". از من هم دعوت شده بود درباره اشکال نابرابری در آموزش عالی فرانسه صحبت کنم. پیش از رفتن به پتراس شهری که در 210 کیلومتری غرب آتن قرار دارد دو روزی را صرف بازدید دوباره پایتخت باستانی یونان کردم. با وجود پایان فصل تعطیلات آتن پر است از توریست. در کنار اکروپولیس، آگورا و دیگر آثار باستانی شهر جمعیت زیادی دیده می شود. نمی توان به سراغ بنای با شکوه آکروپل رفت بدون آنکه تخت جمشید را به یاد آورد. دیدار آخر من از تخت جمشید غروب یک روز پائیزی بود و به جز من 10 نفری در گوشه و کنار این بنای تاریخی پرسه میزدند. رقیب تاریخی تخت جمشید اما در این گوشه دنیا حال و هوای دیگری دارد و صدها و صدها توریست کنجکاو آنرا لحظه ای تنها نمی گذارند. شبیه این حال و هوا را من در اولین دیدارم از تخت جمشید در سال 1354 دیده بودم.   

هتل ما در کنار ساحل زیبای پتراس قرار دارد. شب اول توانستم غروب آفتاب را در آسمان بی ابر و شفاف شهر تماشا کنم. با فرو رفتن خورشید در افق، آنجا که آسمان و دریا به هم میرسند پل بزرگ و نوساز شهر که دو ساحل را بهم وصل میکند با چراغ های آبی و زرد ادعای نشستن به جای خورشید را دارد. صبح زود هم به تماشای فستیوال رنگ های آبی دریا رفتم. آب لاجوردی رنگ همگام برآمدن خورشید به صدها رنگ آبی تجزیه میشود. در سراسر مسیر آتن به پتراس هم آب دریا به تابلوی بزرگ نقاشی می ماند با همه رنگ های آبی ممکن. زیبایی های خیره کننده ای که نمی توان لحظه ای از آن چشم برداشت.

سخنرانی من درباره مصداق ها و اشکال نابرابری اجتماعی در آموزش عالی فرانسه است. در بخش آماری من با استفاده از آخرین داده های موجود (2007) احتمال دستیابی هر یک از طبقات اجتماعی به دانشگاه را محاسبه کرده بودم. برای مثال بخت یک جوان از خانواده کارگری برای قبول شدن در مدارس اصلی مهندسی 38 برابر از جوانی که پدر و مادری معلم، پژوهشگر و یا پزشک داشته باشد کمتر است. پس از این بررسی آماری اولیه جمع بندی فشرده ای ارائه دادم از تئوری های جامعه شناسی که به توضیح پدیده نابرابری اجتماعی در برخورداری از امکانات آموزشی و دلایل آن می پردازند. پس از پایان کنفرانس پرسش های فراوانی مطرح شد درباره نحوه محاسبه شاخص ها و نیز تئوری های مطرح در فرانسه بویژه پییر بوردیو (Peirre Bourdieu) و نظریه معروف نقش نظام آموزشی در بازتولید (Reproduction) نابرابری های موجود در جامعه و مکانیزم های این بازتولید در داخل نظام آموزشی.   

شب اولین روز مهمانان خارجی را به رستوران بزرگی در کنار دریا دعوت کردند. ارکستر محلی آهنگ های یونانی مینواخت و بیشتر همکاران یونانی رقص های زیبای خودشان را اجرا می کردند و دیگر حال و هوای بحث های جدی روز بکلی از بین رفته بود. پرفسور کارزم که 78 سال دارد و در دانشگاه آتن درس میدهد بیش از همه در میانه میدان هنرنمایی می کند. صحنه رقص زوربای یونانی او با بچه ای 4 ساله دیدنی است، به آن اندازه به هیجان آمده که هنگام در آغوش گرفتن کودکی که پابپای او رقصیده بی اختیار اشک می ریزد. گویی تداوم این سنت باستانی برایش باور نکردنی است. آهنگ و رقص مرا به فضای فیلم زوربا میبرد و رقص به یاد ماندنی آنتونی کوئین.

برخی از آهنگ ها شبیه ترانه های شناخته شده خودمان است. از دوستان یونانی تاریخ ترانه ها را میپرسم، برخی به سال های پیش از جنگ دوم تعلق دارند. با خودم میگویم بهر حال من از کشوری می ایم که در آن کپی رایت معنای چندانی ندارد.

با کارزم صبح پیش از شروع کنفرانس بحث جمعی جالبی داشتیم. می گفت شکل گیری اروپای واحد بزرگترین دستاورد سیاسی همه تاریخ انسان است. کشورهای اروپایی با پذیرش امر وحدت تدریجی دشمنی ها و برخوردهای تاریخی را کنار گذاشته اند و قبول کرده اند شرایط جدیدی برای این منطقه مهم بوجود بیاورند. یونان امروز فقط بخاطر اروپا توانسته به سطح امروز ارتقاء پیدا کند. ما به جای تنش و درگیری پرهزینه و بی سرانجام راه همزیستی مسالمت آمیز و اتحاد را در پیش گرفته ایم حتی با ترکیه و آن همه پیشینه دشمنی. بعد هم از من پرسید آیا روزی چنین روندی در منطقه خاورمیانه هم آغاز خواهد شد. منتظر این پرسش نبودم. داشتم به این فکر می کردم که در منطقه ما بیشتر سخن از دشمنی، جنگ و تنش و درگیری است. پیرمرد پرشور با لبخند تلخی حرفش را پی گرفت و گفت روزی که این روند در اروپا ویران و مجروح از جنگ دوم آغاز شد کمتر کسی شاید می توانست چنین سرانجام خوبی را برایش پیش بینی کند. باو گفتم که چنین پروژه های تاریخی به انسان های بزرگ آینده نگر و نیروهای سیاسی پرقدرت، دمکرات و برون گرا نیاز دارد. چیزی که منطقه ما از آن محروم است و در نتیجه گفتمان خشونت، دشمنی و هویت گرایانه دست بالا را د ارد.  

با همکار یونانی که در دوران دکترا در پاریس هم دوره من بود درباره کارهای خودمان حرف می زنیم. یکی از شرکت کنندگان انگلیسی با شوخی می گوید مواظب باشید جنگ جدیدی میان تمدن پارسی و یونانی پیش نیاید. با خنده میگویم میان دانشگاه ها جنگی وجود ندارد. اندریاس همکار دیگر یونانی که حسابی مست است بآرامی و با شوخی می گوید آن زمان که ما در حال جنگ بودیم شما حتی به عنوان تمدن وجود نداشتید.

با اصرار دوستان یونانی نیمه شب از رستوران به کلوب بزرگ جوانان رفتیم در مرکز شهر. هنگام رسیدن بسیاری از صندلی ها ی کلوب خالی بودند. دوستان توضیح دادند که تا ساعت 4 صبح کلوب پر خواهد شد. جوانها از سر و کله یکدیگر بالا می رفتند و بروی پیست رقص جای سوزن انداختن نبود. حوالی ساعت 5 صبح به هتل رسیدم در حالیکه ساعت 8 کنفرانس شروع میشد.

از پنجره هواپیمایی که از آتن به پاریس میاید به پایین نگاه می کنم. پائیز اولین رنگ هایش را بروی طبیعت پاشیده است. با آنکه آتن و پتراس هنوز حال و هوای تابستان را داشتند ولی در همه مسیر راه میشد قرمز، حنایی و زردهای پائیز را دید که نتدریج به جشن طبیعت دعوت می کنند. با خودم فکر می کنم که از نظر حسی هم زمان پائیز را زندگی می کنیم. و رنگ ها شاید فقط به ما اطمینان میدهند که در حس خود اشتباه نکرده ایم.

+++

سفر کوتاه به شهر لیل در شمال فرانسه برای شرکت در ژوری پایان نامه کلوتیلد دانشجوی جوان فرانسوی که بروی کتاب های درسی اجتماعی و تاریخ ایران در دوره ابتدایی کار کرده است. پژوهش جالبی است با مقدمه طولانی درباره تحولات سیاسی و فرهنگی ایران در 30 سال گذشته. کلوتیلد تلاش کرده است بیشتر مضون مطالب درسی را با شرایط ایران و پروژه نهاد سیاسی و تلاش برای مشارکت در روند هویت پذیری دینی-سیاسی جوانان ربط دهد. زمانی که 8 ماه پیش در فوریه 2008 برای اولین بار در پاریس به دیدنم آمد باور نمی کردم با این سرعت بتواند کاری با کیفیت تحویل دهد. در این فاصله سری هم به ایران زده بود برای آشنا شدن با محیط های آموزشی ایران و حال و هوای جوانان. بیشترین انتقادات ژوری مربوط می شد به عدم فاصله گیری انتقادی با موضوع پژوهش (گاه بگاه) و نیز کار نکردن بروی برخی مفاهیم تئوریک. ولی در مجموع همگی از کار بسیار راضی بودند.   





+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 9:55  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  |